جواب نمیدی؟؟؟

بهم ایمیل بزن

منتظرم

  
نویسنده : saeed ; ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ تیر ،۱۳٩٠
تگ ها :

عجب روزگاریست

سلام

اینو واسه خودت مینویسم ، الان صبح اول فروردین ٩٠ هست ، چون گفتی ایمیل ندم !

چون گفتم ممکنه دوبارخ بیای اینجا ، من دودل بودم ، باید بهم حق میدادی ، خیلی فشار روم بود؛ خداییش بیشترم واسه هزینه ها، خیلی سریع میخواستی پیش بری ، ولی من نتونستم ، آخرین بار هم که گفتی ازدواج کردی ! باور نکردم !!

اگه واقعا ازدواج کردی که هیچ ! اگه نه به من ایمیل بده یا زنگ بزن ، الان شرایطم بهتر از اون موقع است ، منتظر میمونم ، مثل قدیما که منتظر موندم

 

  
نویسنده : saeed ; ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ فروردین ،۱۳٩٠
تگ ها :

 

کسايی که الان اينو ميخونن  بگم که اين داستان واقعی  سرگذشت من

بود و ميتونن اول داستان رو از ارشيو بخونن

  
نویسنده : saeed ; ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ دی ،۱۳۸٢
تگ ها :

داستان من و اون (قسمت آخر)

سلام

نمیدونم که چند وقته که این وبلاگ رو به روز نکردم شاید حدود 3 ماه و حتما دیگه از بس

سر زدید و چیز جدیدی ندید دیگه اینجا نمیاین گرد و خاک رو دارم از رو وبلاگم میگیرم

چون میخوام برای آخرین بار بنویسم و داستانمو تموم کنم و دیگه انجا نیام برای همیشه

 

ادامه داستان من و اون

قسمت آخر

میدونی همیشه یه جمله توی ذهنم بود از اون روزی که اولین بار خود سارا بهم زنگ زد

اینم اون بود که : اگر چیزی را دوست دارید رهایش کنید اگر برگشت همیشه ازان شماست

و اگر برنگشت از اول هم ازان شما نبوده است

بهرحال اون بازم زنگ زد قبلا هم میگفت میای تمومش کنیم ؟ منم همیشه میگفتم بله ولی باید

دلیل قانع کننده داشته باشی ولی هیچ وقت نمیگفت منم چون کنکور داشت بهش گیر نمیدادم همه

چیز را موکول به بعد از کنکورش کردم حالا موقعش بود که جواب بده گفتم میخوام بیام شهرتون

باهات صحبت کنم ولی گفت پای تلفن هم میشه منم قبول کردم به هرحال حرف به اینجا رسید که

ما به ازدواج نمیرسیم ( البته شایدم راست میگفت) و اگه میخوای دوستی رو ادامه بدیم ( از همین

حرفهای که معمولا پسرا برای دک کردن دوست دخترشون میگن !) منم واقعیت رو نگاه کنم میبینم

اون تو یه شهر دیگه است حتی تلفنی صحبت کردنم سخته اگه بخوام باهاش بمونم برام سخت تره

که یک روز بره همین بهتر که همین الان تمومش کنم اونم میگفت من نمیتونم بعد از کلی دوستی

فردا بیام بگم که من میخوام با یکی دیگه ازدواج کنم البته هنوز حس میکنم شاید بخاطر خود من

میگفت که شاید در آینده وابسته تر شم . من گفتم باشه تمومش کنیم گفت : باشه اون لحظه لرزشی

تو صدام افتاد که فهمید گفت ناراحت شدی؟ همون جوری گفتم نه و سریع گفتم کاری نداری؟ دوباره تکرار

کرد گفتم نه دیگه کاری نداری؟ میخواستم سریعتر تموم شه همون موقع صدای زنگ اف اف اونها اومد

همیشه بعد از زنگ اف اف بایستی خداحافظی میکردیم . گفت میخوای یبار زنگ بزنم؟ گفتم اگه دلت میخواد

شاید دلش برام سوخته که اینو گفته بهرحال یبار دیگه زنگ زد که اصلا نتونستیم حرف بزنیم دیگه هر وقتم

که زنگ بزنه میخوام سریع تمومش کنم فقط دو مورد رو میخوام ازش بپرسم

1 مگه خودت تلفن منو بدست نیاوردی ؟ پس میتونستی تلفن کس دیگه ای رو بدست بیاری تا سوال درسی

بپرسی پس چرا چرا به من که میدونستی دوست دارم زنگ زدی؟

2 هیچ وقت دلیل بهم زدن رو بهم نگفتی میخوام توی دلت رو بدونم همین

میدونید اون موقعها آرزو داشتم که فقط دستشو بگیرم و باهاش حرف بزنم نمیدونم چرا وقتی بهش رسیدم چند

بارم باهاش حرف زدم هیچ وقت دستشو نگرفتم . آرزوم باهام موند برای همیشه

بعد از اینکه سارا رو داشتم تو خیابون به دختری یه نگاهم نمیکردم که در حقش خیانت نکرده باشم حتی

اگر اون یه گناه باشه گرچه من از اولم از این کارا نمیکردم ولی ایندفعه بسیار دقت میکردم فقط واسه

اینکه من با سارا صحبت کرده بودم همین وای که چقدر خرم

ولی میخوام فراموشش کنم و میکنم به درس و کار بچسبم به جنس لطیفم توجهی نکنم

اینم آخرین نوشته من تو این وبلاگه دیگه نمینویسم میخواستم یه نظرسنجی هم بزارم ولی چون دیگه

این موضوع برام اهمیت نداره نمیزارم ولی اگه نظری داشتید بگید چون بعدا یه سر میزنم و میخونمشون

برای همیشه خداحافظ

  
نویسنده : saeed ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ دی ،۱۳۸٢
تگ ها :

داستان من و اون (قسمت نهم )

سلام دوستان
اگر کسي به من لينک ميده حتما بهم بگه تا منم لينکشو بزارم
اگر کسي خواست من ميتونم يکطرفه بهش لينک بدم 
راستي لطف کنيد تو نظر سنجي هم شرکت کنيد
فقط با يه کليک کار تموم ميشه

دوستلني که اولين باره اينجا ميان حتما ارشيو رو بخونن بعد بيان  اينجا

داستان من و اون (قسمت نهم )ِ
امروز باز زنگ زد خيلي ديردير زنگ ميزنه اصلا حالت اين دوست دختر پسر بازي که
روزي يه بار زنگ ميزنن رو نداره ولي من هر وقت که زنگ تلفن بلند ميشه  چون از اول
تلفن بر نميداشتم بازم بر نميدارم ولي هر دفعه تو خودم ميگم اين ديگه خودشه  ولي امروز
خودش بود از بيرون زنگ ميزد  نميدونم چرا حس ميکنم اينقدر صداش دلنشينه  چهره قشنگي
داره ولي نه اونقدر زيبا که خيلي ها رو تو خيابون يا دانشکده ميبينم ولي نميدونم چرا ازش
خوشم اومد اين دفعه که زنگ زد دوباره حوصله ام گرفت که بنويسم  بازم از داستان زندگيم
ميخوام برم به  يه سال ونيم پيش   و يه چند تا از خاطره ها براتون بگم  :تو کلاس ما پسر به شدت کم بود
و 4 تا از بچه ها که با هم همخونه بوديم  با هم ندار بوديم و اونا از قضيه  عاشقي من با خبر بودن
اينو واسه اين ميگم که ما تقريبا روي همه دخترهاي کلاس اسم مستعار بسته به قيافه و رفتارش ميذاشتيم
تا جايي که خيلي ها رو با اون اسم مستعار ميشناختيم  مثل: ماهي تابه (يه دختره بود انگار يه مايتابه زدن
تو صورتش)يا قصاب(خيلي بزن بهادر بود) يا  "کفاره جم" چون به شدت بدريخت بود يعني  ميدييش
احساس ميکردي حالت داره بهم ميخوره  ولي واسه سارا هيچ اسمي نذاشتيم به خاطر من  شايدم حالت خيلي خاصي
نداشت که بشه اسمي براش در نظر گرفت
بهرحال يه روز که داشتيم با بچه ها از دانشگاه برميگشتيم  من از دور سارا رو ديدم  گفتم که
من ميرم يه مقدار پياز بخرم و شما بريد  فقط به هواي اينکه باز ببينمش يا تا حدودي خونشونو پيدا کنم
و گرچه گمش کردم ولي وقتي خريد کردم و برگشتم خونه همه ميگفتن :پياز خريدي ؟ پيازش جوابتو داد؟
و از اين حرفها  فهميدم که از قضيه بو بردن و هر از گاهي اسم پياز به مفهوم سارا رو مياوردن
چه ميشه کرد زندگي دانشجويي ديگه  ولي چيزي که جالبه اينه که دخترها هم براي ما اسم ميذاشتن
ولي ما دو اسم داشتيم  يکي از طرف دخترهاي تهروني و يکي از طرف شهرستوني ها   که با توجه  به
دوستي هاي که بين بچه ها با دخترهاي کلاس بوجود ميومد به اونها پي ميبرديم  ولي  اونها اسمهاي خوب
براي ما ميذاشتن نه از اين اسمهاي بدجور که ما ميذاشتيم

يکي از بچه ها از همه بزرگتر بودو عاقل ما بود و درسشم خوب بود هميشه شاگرد اول بود
با اينکه حتي از منم کارش سنگين تر بود  به هر حال بگذريم  وقتي که همه راهها رو رفتم و اين
سارا خانم به ما جواب مثبت نداد دست به دامان رفيقم شدم  چون بعضي وقتها سارا ازش سوال درسي
ميپرسيد و با اون بيشتر لز همه ارتباط داشت و اونم يه مقدار سن دار بود ديگه ميشد ازش به عنوان
يه ارتباط دهنده استفاده کنم ولي حيف که قبول نميکرد بهم گفت که اگر عشقي يطرفه باشه  يکي هست
که هميشه از اونيکي کولي بگيره و اين درست نيست  يکي از دوستام رفت خواستگاري يه دختره  جواب رد
شنيد اونم رفت پي کارش ولي زمونه طوري شد که هموني که جواب رد داده بود نظرشو عوض کرد

 حالا بعد از اين مدت يکدفعه سارا که بهم جواب رد داده بود زنگ زد اين يعني همون چيزي که
دوستم گفت ولي هنوز سارا بهم جواب مثبت نداده نميدونم چرا احساس خوبي دارم 
شايد واسه اينه که من تقريبا نا اميد بودم که سارا بهم زنگ زد البته بخاطر کنکور
ولي چرا من چرا به کس ديگه اي زنگ نزد؟
ممکنه اونم به من علاقمند باشه ؟ يا فقط ميخواد بخاطر دوست داشتنش از اطلاعاتم استفاده
کنه و بعد بگه خداحافظ؟ نميدنم چرا فکر ميکنم دومي رو نميتونم قبول کنم ولي به
اولي هم هنوزمطمئن نيستم   نظر شما چيه ؟


 

  
نویسنده : saeed ; ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ آبان ،۱۳۸٢
تگ ها :

داستان من و اون (قسمت هشتم )

سلام 
اول يه معذرت خواهي براي اينکه به تاخير انداختم  ولي سعي کردم که
توي اين تاخيرها از داستانهاي ديگه استفاده کنم که زياد شرمنده نشم
کساي که قسمتهاي قبل رو نخوندن لطفا از آرشيو استفاده کنند
خوب ادامه داستان من و سارا

بعد از اون تماسي که گرفت  ديگه زنگ نزد من خيلي منتظر شدم  يه  هفته
دو هفته   سه هفته خودم هم که نميتونستم تماس بگيرم  ميخواستم با علي
برم به دانشگاه براي گرفتن فارغ التحصيلي که بديم به دانشگاه جديد  براي
همين من ميخواستم وقتي ميرم به شهرشون حتما ببينمش  خيلي وقت بود
نديده بودمش  اين فرصت رو هم نميتونستم از دست بدم  هرچه رفتن رو
به تعويق انداختم که زنگ بزنه نزد که نزد  اخرش زنگ زدم به علي از طريق
دوست دختر علي به سارا پيغام دادم که دارم ميام ÷يشش و ميخوام ببينمش
يه سري سوال کنکورم داشتم که ميخواستم بهش بدم  به هرحال رفتم و  تونستم
ببينمش به رفيقم گفتم همينجا بشين نيم ساعت ديگه ميام  رفتنم همانا و دو ساعت ونيم
بعد آمدن همان  ولي تو اين مدت چي ميگفتيم  اولش که يکم از کنکور صحبت کرديم
خوب  پست کردي؟
اره پست کردم تو چي؟
من هنوز نه تمديد شده بعدا ميفرستم   تهران زدي ديگه ؟
نه
مگه با هم صحبت نکرديم که تهران بزني ؟
زدم مبارکه
دهنم خشک شد  / مبارکه که درسم نخوني قبولي
تو هم ميزني مبارکه (اخه گفتم هر جا بزنه منم ميزنم
آره ولي من سراسري قبول شدم  خونه اجازه نميدن سراسري تهران رو نرم !
شوخي کردم زدم  تهران جنوب
اخيش    راستي چرا  زنک نزدي؟
نميخواستم ديگه زنگ بزنم
چرا؟
سکوت
مگه نگفتم اگرم ديگه نميخواستي زنگ بزني بهم بگي  نگفته که نميشه
سکوت
فکر کردي به اون چيزي که بهت گفتم؟
چي؟
همين که فرض کن 4 سال گذشته
ببين خيلي سخته باور کن 
ببين اگه منو نميخواي بگو بهم  من ناراحت نميشم  روي اينيم که گفتم فکر کن
واي من الان کنکور دارم  نميتونم
باشه بعد از کنکور فکر کن من منتظر ميمونم  تا کنکورم اگه سوال درسي داشتي بپرس
البته اگه دوست داشتي اگه ام که  نه  که  هيچي
بالاخره صحبتامون تموم شد  حالا اينو بگم که چرا علاقه دارم که حتما قبول شه
چون اگه قبول شه مياد تهران و من ميتونم بيشتر ببينمش و هم اينکه  ديگه داره  درس
ميخونه و بهونه خوبيه براي خواستگار رد کردن و از همه مهمتر درسشو ادامه ميده
چون الان داره زحمت ميکشه /به هرحال اومدم تهران  فرداش بهم زنگ زد دختري
که 3 هفته بهم زنگ نزده بود ولي  صرفا حرفهاي  درسي زدم چون طبق قولم
ميخواستم با خيال راحت درس بخونه   يه هفته بعد دوباره زنگ زد و از همين حرفها
رد وبدل شد /فکر ميکنم که خودش نميدونه چيکار کنه  سر دوراهي مونده اخه
به من ميگفت يکي بود که خيلي پاپيچم شده بود  ولي من جواب رد ميدادم
اينقدر اومد و رفت که منم داشتم بهش علاقه پيدا ميکردم (واي که اين حرف چقدر
منو ناراحت کرد)و منم يه مقدار بررسي کردم فهميدم که يه دوست دختر داره
فابريک  فابريک  شبام ميره  پيشش   بعد  اومده به من پيشنهاد ميده  منم گفتم که
من  گفتم دستت درد نکنه ديگه  داشتيم   من همچين آدمي نيستم و
بهرحال فکر ميکنم يکم مردده  شايدم حق داره  ولي من چي کار کنم
ميخوام تا بعد کنکور که  آذر هست صبر کنم و ازش يه جواب درست
بگيرم  يا نه يا آره  ..خسته شدم  نميدونم  نميدونم
چيکار کنم  شما بگيد 
منتظرم 

 

  
نویسنده : saeed ; ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸٢
تگ ها :

سارا (قسمت دوم و آخر)

                                            
    شايد اگه‌ موضوع‌ رو براي‌ كسي‌ تعريف‌ ميكردم‌ بهم‌ ميخنديد و              
    ميگفت‌ " آدم‌ كـم‌ خـرد ، خب‌ دوتاشون‌ رو داشتي‌ . يه‌ كم‌ از              
    بهنام‌ ياد بگير ! " . ولـي‌ من‌ كيارش‌ هستم‌ . من‌ با بهنام‌              
    فرق‌ دارم‌ . قلب‌ من‌ ، ذهن‌ من‌ ، روح‌ من‌ ، وجود من‌ ، زندگي‌              
    من‌ ، فقط‌ ميتونه‌ در وجود يك‌ نفر خلاصه‌ بـشه‌ . نـميتـونم‌              
    عشق‌ رو بين‌ دو يا چند نفر تقسيم‌ كنم‌ . نميتونم‌ به‌ كـسـي‌              
    بگم‌ دوستت‌ دارم‌ درحاليكه‌ همين‌ جمله‌ رو به‌ كس‌ ديـگه‌اي‌ هم‌              
    ميزنم‌ . نميتونم‌ توي‌ عشق‌ ريا داشته‌ بـاشم‌ .                          
    خداحافظ‌ي‌ سردي‌ با پدر و مادر سارا كردم‌ و برخـلاف‌ اصرار              
    اونها كه‌ ميگفتن‌ شام‌ پيششون‌ بمونم‌ ، از خونـه‌ خارج‌ شدم‌.              
    به‌ سرعت‌ به‌ خونه‌ رفتم‌ و اولين‌ كـاري‌ كه‌ كـردم‌ تـلـفن‌ رو              
    برداشتم‌ و شماره‌ بيتا رو گرفتم‌ . بـاهـاش‌ براي‌ فردا عصر              
    قرار گذاشتم‌ . روبروي‌ سينما آزادي‌ ساعت‌ 5 .                          
                                                                       
    ساعت‌ 3 و نيم‌ بود . و من‌ داشتم‌ به‌ سـر و وضـعم‌ مـيرسيدم‌              
    براي‌ رفتن‌ سر قرار . دلم‌ براي‌ بيتا مـيـتپيد كه‌ هـر چـه‌              
    زودتر ببينمش‌ و بهش‌ بگم‌ كه‌ ديـگه‌ سارا نيـست‌ . فـقط‌ تـو              
    هستي‌ ، فقط‌ تو . تلفن‌ به‌ صـدا در اومـد.گوشي‌ رو برداشتم‌              
    .مريم‌ بود . همكلاسـي‌ و صميمي‌ترين‌ دوسـت‌ سـارا . بعد از              
    احوال‌ پرسي‌ گفت‌ " از سـارا چـه‌ خبر؟ " . پـرسيدم‌ " چط‌ور              
    مگه‌ ؟ " . گفت‌ "امروز امتحان‌ جبر داشـتـيم‌ . ولـي‌ سـارا              
    نيومد گفتم‌ شايد تو بدوني‌ چي‌ شده‌ " . با تـعـجب‌ گفـتم‌ "              
    نه‌ من‌ خبر ندارم‌ . لط‌ف‌ ميكني‌ اگه‌ فهميدي‌ به‌ من‌ هـم‌ زنـگ‌              
    بزني‌ و بگي‌ ؟ " و اون‌ قبول‌ كرد . هنوز ته‌ قلبم‌ عـشـق‌ به‌              
    سارا سو سو ميزد ، ولي‌ الان‌ حس‌ داشـتم‌ كه‌ اون‌ بـرام‌ يـك‌              
    " آشنا " هست‌ و بيتا يك‌ " دوست‌ " . چـه‌ زود جـاشـون‌ تـو              
    دلم‌ عوض‌ شد . ساعت‌ حدود 4 بود و من‌ داشتم‌ آمـاده‌ رفـتـن‌              
    ميشدم‌ كه‌ باز تلفن‌ به‌ صدا در اومد. مريم‌ بـود ، پرسيدم‌؟              
    - چي‌ شد ؟ فهميدي‌ چرا امروز مدرسه‌ نيومده‌ ؟                          
    - آره‌ .                                                            
    - خب‌ بگو ديگه‌ . كار دارم‌ ، ميخوام‌ برم‌ بيرون‌ .                      
    - ديشب‌ يدفعه‌ تب‌ ميكنه‌ و سر درد عجيبي‌ ميگيره‌. تا امروز              
    ظ‌هر هم‌ تبش‌ مرتب‌ رفته‌ بالا . به‌ 41 كه‌ رسيده‌ بردنش‌                   
    بيمارستان‌ . الان‌ هم‌ حالش‌ زياد خوب‌ نـيست‌ . من‌ و مـهران‌              
    داريم‌ ميريم‌ ملاقاتش‌ تو نمياي‌ ؟                                     
    خيلي‌ بايد ظ‌الم‌ باشم‌ كه‌ به‌ اين‌ زودي‌ فراموشش‌ كنم‌.خواستم‌              
    بگم‌ آره‌ ميام‌ . ولي‌ ...                                             
    - نه‌ كار دارم‌ . بايد برم‌ جايي‌ .سلام‌ بهش‌ برسون‌.خداحافظ‌              
    و گوشي‌ رو گذاشتم‌ .فكر كردم‌ اگه‌ بيتا حاضر باشد شايد يه‌              
    سر بهش‌ بزنيم‌ . مـهـران‌ رو خوب‌ نميشناختم‌ . مهران‌ برادر              
    مريم‌ بود كه‌ حدود يـكـسال‌ از مـن‌ بزرگتر بود . پسري‌ بود              
    چهارشونه‌ ، خوش‌ لباس‌ ،لبخندي‌ هميشه‌ بر لب‌ و نگاهي‌ نافذ.              
    بيخيال‌ نسبت‌ به‌ موضوع‌ به‌سمت‌ سينما به‌ راه‌ افتادم‌. سينما              
    " آ ز ا د ي‌ " .                                                    
                                                                       
    ساعت‌ نزديكاي‌ 10 بود كه‌ با بيتا خداحافظ‌ي‌ كردم‌ و به‌ ط‌رف‌              
    خونه‌ به‌ راه‌ افتادم‌ . ط‌بق‌ عـادت‌ هرشـب‌ تمام‌ تـلفـنها رو              
    خاموش‌ كردم‌ و صداي‌ تلفن‌ اتـاق‌ خودم‌ رو هم‌ كم‌ كردم‌ . ولي‌              
    ايندفعه‌ نه‌ براي‌ سارا ، بلكه‌ براي‌ بيتا . به‌ كلي‌ فراموش‌              
    كردم‌ كه‌ موضوع‌ بيماري‌ سارا رو با بـيـتا در ميون‌ بذارم‌.              
    ميدونستم‌ كه‌ مريضي‌ و تب‌ سارا ناشي‌ از شكي‌ هستش‌ كه‌ اونشب‌              
    بهش‌ وارد شد . ميدونستم‌ تقصير من‌ هست‌ ولي‌ بـه‌ روي‌ خـودم‌              
    نمياوردم‌ .ساعت‌ حدود 11 و نيم‌ بود كه‌ تلفن‌ زنگ‌ زد.بهنام‌              
    بود . بعد از سلام‌ و احوالپرسي‌ گفتم‌ :                               
    - مرتيكه‌ عوضي‌ ! ... تـو نـبايد يـه‌ سراغ‌ از مـا بگيري‌؟              
    - مگه‌ خودت‌ مردي‌ ؟ خب‌ تو يه‌ زنگي‌ ميزدي‌ " مثلا برادر "!              
      چه‌ خبرا ؟ سارا چط‌وره‌ ؟                                           
    نميخواستم‌ بفهمه‌ كه‌ ديگه‌ سارا نيست‌ و بـيـتا هست‌ . دلـم‌              
    نميخواست‌ ميفهميد كه‌ حالا بيتا مال‌ من‌ هستش‌ و سـارا روي‌              
    تخت‌ بيمارستان‌ افتاده‌ . براي‌ همين‌ چيزي‌ بـهـش‌ نـگـفـتم‌.              
    فقط‌ گفتم‌ :                                                         
    - پسره‌ خر ... باز كه‌ خودتو براي‌ ايـن‌ دخـتر لـوس‌ كردي‌؟              
    - بيتا رو ميگي‌ ؟ . بره‌ گمشه‌ . خـيـلي‌ خـوشـم‌ مـياد ازش‌              
      همش‌ هم‌ آويزون‌ ميشه‌ .                                             
    كلي‌ حرف‌ زديم‌ ، در مورد زمـيـن‌ و زمون‌ ، از نويد پرسيدم‌              
    ، گفت‌ كه‌ دو روز پيش‌ دعوا كـرده‌ و با چاقو زده‌ تو بازوي‌              
    يه‌ پسره‌، پسره‌ هم‌ رفته‌ قشون‌ كشيده‌ و الان‌ حـدود دو روزه‌              
    كه‌ نويد پاشو از خونه‌ بيرون‌ نذاشـته‌ . بـعد هـم‌ گـفت‌ كه‌              
    منتظ‌ر تلفن‌ هستش‌ و خداحافظ‌ي‌ كرد. من‌ هم‌ تا ساعت‌ 1 و نيم‌              
    بيدار موندم‌ تا شايد بيتا تلفن‌ بزنه‌. ولي‌ هرچي‌ صبر كردم‌              
    تماس‌ نگرفت‌ و من‌ هم‌ با آرزوهاي‌ پوچ‌ خودم‌ به‌ خواب‌ رفتم‌ .              
                                                                       
    فرداي‌ اون‌ شب‌ ، نزديكاي‌ عصر بود و خورشيد كـم‌ كـم‌ داشـت‌              
    عاشقاي‌ خودشو تنها ميذاشت‌ . تلفن‌ زنـگ‌ زد ، بـيـتا بـود              
    با اشتياق‌ مشغول‌ حرف‌ زدن‌ شدم‌ .بعد از زدن‌ حرفهايي‌ كاملا              
    معمولي‌ گفت‌ :                                                       
    - كيا ... از بهنام‌ چه‌ خبر ؟                                        
    - چط‌ور مگه‌ ؟دوباره‌ عاشقش‌ شدي‌ ؟)!با لحني‌ حاكي‌ از شوخي‌(              
    - اذيت‌ نكن‌ . زنده‌است‌ ؟ مرده‌ست‌ ؟                                    
    - آره‌ زنده‌ست‌ . ديشب‌ دو ساعت‌ مخ‌ منو كار گرفته‌ بود.                  
    - يه‌ خواهشي‌ ازت‌ دارم‌ .                                             
    - بگو تا يادت‌ نرفته‌ .                                              
    - يه‌ پيغام‌ به‌ بهنام‌ مبرسوني‌ ؟                                      
    - ... ... ... چي‌ ؟ چه‌ پيغامي‌ ؟                                     
    - بهش‌ بگو بـيـتا مـعذرت‌ ميخواد.بيتا ميگه‌ اشتباه‌ كرده‌.              
      بيا آشتي‌ كنيم‌ و همه‌ چيز رو فراموش‌ كنيم‌ .                         
    داغ‌ شده‌ بودم‌ . عصباني‌ بودم‌ و نميفهميدم‌ چي‌ دارم‌ مـيگـم‌              
    - پس‌ تموم‌ حرفات‌ واسه‌ اين‌ بود كه‌ من‌ نـقش‌ سـيم‌ رابـط‌ رو              
      برات‌ بازي‌ كنم‌ ، كه‌ تورو به‌ بهنامت‌ بچسبونم‌ .؟                     
    - نه‌ كيا ... چرا اينقدر زود نتيجه‌ ميگيري‌ ؟ .بخدا خيلي‌              
      دوستت‌ دارم‌ . اصلا نميخواد بهش‌ بگي‌ . من‌ دلـم‌ نميخواد              
      هيچكس‌ حتي‌ دشمنم‌ از دست‌ من‌ ناراحت‌ باشه‌ ،چون‌ خيلي‌ بده‌              
      كه‌ آدم‌ ديگرون‌ رو از خودش‌ برنجونه‌.                                
    كاش‌ يكي‌ اين‌ حرفا رو موقعي‌ كه‌ رفتم‌ پيش‌ سارا به‌ من‌ ميزد              
    اي‌ كاش‌ ... اي‌ كاش‌ ...                                              
    - نه‌ ... مسئله‌اي‌ نيست‌ . بهش‌ ميگم‌ . ولـي‌ لـط‌ـف‌ كـن‌ بـا              
      احساسات‌ من‌ بازي‌ نكن‌ .                                            
    - ........ تو مط‌مئن‌ باش‌ كه‌ عشق‌ حقيقي‌ رو بـه‌ تـو دارم‌.              
    - خيلي‌ خب‌ ... فردا كه‌ مياي‌ ؟                                       
    - چه‌ خبره‌ ؟                                                        
    - باز هم‌ يادت‌ رفت‌ ؟ ... فردا جمعه‌ هستش‌ . مـيـريم‌ كوه‌.              
    - آها باشه‌ ... همونجا بهش‌ بگو . خب‌ ؟                               
    - باشه‌ . كاري‌ نداري‌ ؟                                              
    - دوستت‌ دارم‌ كيا ... فدات‌ شم‌ .... خدافس‌ .                          
                                                                       
توي‌ كوه‌ همه‌ چپ‌ چپ‌ نگاهم‌ ميكردن‌ . ميدونسـتم‌ كـه‌ بـراشون‌                 
خيلي‌ عجيبه‌ كه‌ من‌ امروز با سارا نيومدم‌ . و باز ميدونستم‌                 
عجيبتر اونه‌ كه‌ باخودشون‌ ميپرسن‌ چرا اينقدر بيتا خودش‌ رو                 
به‌ من‌ ميچسبونه‌.من‌ هم‌ اين‌ رو به‌حساب‌ حسادت‌ اونها ميذاشتم‌                 
به‌ روي‌ خودم‌ نمياوردم‌ . ولي‌ يه‌ چيزي‌ منو ناراحت‌ مـيـكرد.                 
نـگاهـهاي‌ بـهنـام‌ .                                                    
بالاتر كـه‌ رسـيديم‌ بـيتا در گـوشم‌ گـفت‌ ، البتي‌ با لحني‌                 
ملتمسانه‌ ، و ازم‌ خواهش‌ كرد راجع‌ به‌ اون‌ مـوضوع‌ با بهنام‌                 
صحبت‌ كنم‌ . من‌ برخلاف‌ ميلم‌ قبول‌ كردم‌ و وقتـي‌ به‌ ايستگاه‌                 
رسيديم‌ بهنام‌ رو به‌ كناري‌ كشيدم‌ و جريان‌ رو بـراش‌ تـعريف‌                 
كردم‌ . توي‌ دلم‌ راضي‌ نبودم‌ كه‌ اين‌ دو نفر دوبـاره‌ با هـم‌                 
آشتي‌ كنن‌ . ديگه‌ بـهـنام‌ رو دوست‌ نميدونستم‌ ، اون‌ رو بـه‌                 
شكل‌ به‌ رغيب‌ ميديدم‌ .ولي‌ با اين‌ حال‌ وجدانم‌ اجازه‌ نميداد                 
كه‌ بر خلاف‌ خواسته‌ بـيتـا عـمل‌ كنم‌ . براي‌ همين‌ موضوع‌ رو                 
كامل‌ براي‌ بهنام‌ مط‌رح‌ كردم‌.بهنام‌ ساكت‌ بود و چيزي‌ نميگفت‌                 
.خيلي‌ آروم‌ سرش‌ رو برگردوند و با صدايي‌ كه‌ بيشتر به‌ نجوا                 
شـبيه‌ گفت‌ : " آق‌ كيارش‌ ... من‌ از اين‌ دختره‌ متنفرم‌. بهش‌                 
بگو اصـلا خيال‌ ندارم‌ حتي‌ ريختش‌ رو ببينم‌ . "                            
من‌ ديگه‌ چيزي‌ نگفتم‌ و به‌ كنار بيتا برگشتم‌. ازم‌ پرسيد كه‌                 
بهنام‌ چه‌ جوابـي‌ داده‌ . نميدونستم‌ بايد بهش‌ چي‌ بگم‌ ، پاك‌                 
گيج‌ شده‌ بودم‌ و درمونده‌ . كار درستي‌ نميدونستم‌ كه‌ حرفهاي‌                 
بهنام‌ رو بهش‌ بگم‌ . براي‌ همين‌ با لحني‌ شـمرده‌ كه‌ حاكي‌ از                 
اين‌ بود كه‌ هر كلامي‌ كه‌ ميگم‌ دنبال‌ كلمه‌ بـعديـش‌ مـيگردم‌                 
گفتم‌ : " بهنام‌ گفت‌ كه‌ بيتا منو خيلي‌ ناراحت‌ كرده‌ . بايد                 
يه‌ كم‌ روي‌ موضوع‌ فكر كنم‌ تا شايد عصبانيتم‌ بخوابه‌. فـعلا                 
هم‌ خواست‌ كه‌ ديگه‌ درباره‌ اين‌ موضوع‌ باهاش‌ صحبت‌ نـكنم‌ تـا                 
راحت‌ بتونه‌ دربارش‌ فكر كنه‌ ".                                           
درسته‌ ، خيلي‌ پست‌ و رذل‌ هستم‌ كه‌ دل‌ سارا رو شكوندم‌ ، ولي‌                 
هنوز حس‌ ميكردم‌ كه‌ آدم‌ هستم‌ و نبايد دل‌ ديگه‌اي‌ رو بشكونم‌                 
. مهم‌ اين‌ بود كـه‌ بيتا هنوز مال‌ منه‌ و من‌ به‌ چيز ديگه‌اي‌                 
اهميت‌ نميدادم‌.                                                         
شب‌ بود كه‌ با خبر شدم‌ سارا از بيمارستان‌ مرخص‌ شده‌.خبر رو                 
مريم‌ به‌ گوشم‌ رسوند. مريم‌ با لحني‌ كه‌ حاكي‌ از ناراحـتـيش‌                 
بود سر من‌ داد ميزد كه‌ چط‌ور دلت‌ اومد كه‌ حتي‌ يـه‌ مـلاقات‌                 
5 دقيقه‌ نياي‌ ؟ چط‌ور تونستي‌ چشمي‌ رو كه‌ به‌ در خـشك‌ شد تا                 
تورو ببينه‌ چشم‌انتظ‌ار گذاشتي‌ ؟.    واي‌ ... كاش‌ يكي‌ ميزد                 
توي‌ سرم‌ و ميگفت‌ ، كيارش‌ ، پاشو تـو هـمه‌ اينـا رو خـواب‌                 
ديدي‌ . هنوز سارا مال‌ تو هست‌ . كيارش‌ پاشو ... بيدار شو.                 
ولي‌ به‌ همين‌ راحتيها نميشه‌ از خـواب‌ " غفلت‌ " بـيدار شد.                 
                                                                       
حدود سه‌ ماه‌ از دوستي‌ من‌ و بـيتا مـيگذشت‌ و من‌ هر روز                    
بيشتر عاشقش‌ ميشدم‌ . هفته‌ پـيش‌ خبري‌ از نويد شنيدم‌ كه‌                    
تا حدودي‌ ناراحتم‌ كرد ولي‌ بـرام‌ اهـميـت‌ نداشت‌ . نويد                    
توي‌ يه‌ رستوران‌ سارا رو با يه‌ پـسر غـريبه‌ ديـده‌ بود.                    
ديگه‌ كم‌ كم‌ همه‌ پي‌ به‌ اتفاقات‌ برده‌ بـودن‌ و تـقـريـبا                    
تمام‌ دخترهاي‌ اون‌ جمع‌ صميمي‌ مـا به‌ احـتـرام‌ سارا كـه‌                    
واقعا دوستش‌ داشتن‌ از معاشرت‌ و صـحـبت‌ بـا من‌ خودداري‌                    
ميكردن‌ ، و البته‌ تا حدودي‌ هم‌ پسرها.                                    
حرفهاي‌ ديشب‌ نويد تو گوشم‌ بود . " درست‌ نيست‌ اين‌ دوتا                    
اينجوري‌ با هم‌ قهر باشن‌ . بـيا بـهنام‌ و بيتا رو آشتي‌                    
بديم‌ كه‌ اقلا جمعمون‌ حفظ‌ بشه‌ . تو هم‌ با سارا آشتي‌ كن‌                    
و بذار دوباره‌ دور هم‌ خوش‌ باشيم‌ ". با قـسمت‌ اول‌ حرفش‌                    
موافق‌ بودم‌ . ديگه‌ 3 ماه‌ ميگذشت‌ و مط‌مئن‌ بودم‌ كه‌ ديگه‌                    
فقط‌ من‌ تو قلب‌ بـيـتا هسـتم‌ و بهنام‌ ديگه‌ جايي‌ نداره‌.                    
براي‌ همين‌ قبول‌ كردم‌ كه‌ يه‌بار ديگه‌ با بهنام‌ صحبت‌ كنم‌                    
البته‌ بدون‌ اينكه‌ بيتا پي‌ به‌ موضوع‌ ببره‌.                                
چند دفعه‌ با بهنام‌ صحبت‌ كردم‌ ، براش‌ دلـيـل‌ و بـرهـان‌                    
آوردم‌ كه‌ دنيا ارزش‌ اين‌ قهرها رو نداره‌ و بياين‌ آشـتي‌                    
كنين‌ .بهش‌ گفتم‌ كه‌ بيتا ميخواد باهات‌ صحبت‌ كنه‌ و ديگه‌                    
خوب‌ نيست‌ كه‌ باز دست‌ دوستيـشو رد كني‌ . يك‌ هـفته‌ تمام‌                    
كارم‌ صحبت‌ با بهنام‌ بود . اما به‌ خرجش‌ نرفت‌ كه‌ نرفت‌ .                    
هرچي‌ بيشتر اصرار ميكردم‌ اون‌ هم‌ بيشتر مخالفت‌ ميكرد.                     
گذشت‌ تا اينكه‌ يه‌شب‌ پدرم‌ وقتي‌ اومد خونه‌ گفت‌ : " فردا                    
ميريم‌ شيراز . پدربزرگ‌ حالش‌ خوب‌ نيـست‌ . خـواسته‌ هـمه‌                    
بچه‌ها با خانوادشون‌ پيشش‌ باشن‌ . "                                       
پدر براي‌ اينكه‌ توي‌ فرودگاه‌ آشنا داشـت‌ يـه‌ روزه‌ بليط‌                    
هواپيما رو جور كرد.اون‌ هم‌ توي‌ اون‌ شلوغي‌ سال‌.نزديكاي‌                    
عيد بود و همه‌ دنبال‌ بـليط‌ مـيگشتن‌ تا تعط‌يلات‌ عيد رو                    
دور از تهران‌ بگذرونن‌ .                                                 
فرداي‌ روزي‌ كه‌ به‌ شيراز رسـيديـم‌ ، پـير خانواده‌ مرد.                    
پدربزرگي‌ كه‌ دوستش‌ داشتم‌ و دوستم‌ داشت‌ . غـمي‌ روي‌ دلم‌                    
سنگيني‌ ميكرد . كاش‌ سارا بود و مـنو دلـداري‌ مـيـداد.                    
كاش‌ سارا ... نه‌ ... كـاش‌ بـيتا ... نـه‌ ... اي‌ خـداي‌                    
بزرگ‌ از تو ياري‌ ميجويم‌.                                                

تعط‌يلات‌ عيد رو توي‌ شيراز گذروندم‌ . تـوي‌ ايـن‌ دو هفته‌                   
هيچ‌ خبري‌ از تهران‌ و از بچه‌ها نداشتم‌. تـا اينكه‌ ما به‌                   
تهران‌ برگشتيم‌ و پدرم‌ اونجا موند.                                       
موقعي‌ كه‌ به‌ خونه‌ رسيديم‌ اولـين‌ كاري‌ كـه‌ كردم‌ به‌ بيتا                   
تلفن‌ زدم‌ . بيتا گوشي‌ رو برداشت‌ ...                                     
- الو ... سلام‌ بيتا ... خوبي‌ ؟                                         
- شما ؟                                                                
- وا ! ... دستت‌ درد نكنه‌ .دو هفته‌ بيشـتر شيراز نبودم‌                   
- شما ؟                                                                
- دهه‌ ... اذيت‌ نكن‌ ... منم‌ ، كيارش‌ .                                   
- .......                                                              
- الو ... الو .....                                                    
قط‌ع‌ كرده‌ بود . مط‌مئنم‌ خـودش‌ بود . چي‌ شـده‌ بود ؟. واي‌                   
خداي‌ من‌ ... اين‌ مدت‌ كه‌ نبودم‌ چه‌ اتـفـاقي‌ افتاده‌ بود؟                   
قلبم‌ داشت‌ از جا كنده‌ ميشد . دوبـاره‌ تـلـفن‌ كـرد . تا                   
گوشي‌ رو برداشت‌ گفتم‌ " بيتا ... چـي‌ شده‌ ؟ " . كـاش‌ كر                   
شده‌ بودم‌ و جوابش‌ رو نميشنيدم‌.گـفت‌ " آقا مزاحم‌ نشين‌ "                   
. خشك‌ شدم‌ . انگار برق‌ منو گرفـته‌ . شـايد مردم‌ و خودم‌                   
خبر ندارم‌ . گوشي‌ رو گذاشتم‌ . بـدنم‌ ميلرزيد . يه‌ ربعي‌                   
ط‌ول‌ كشيد تا حال‌ خودم‌ رو فهميدم‌.شـماره‌ بهنام‌ رو گرفتم‌                   
. خونه‌ نبود . به‌ نويد زنگ‌ زدم‌ . خـودش‌ گوشي‌ رو برداشت‌                   
بعد از حال‌ و احوال‌ و تسليت‌ بخاط‌ر فـوت‌ پدربزرگم‌ جريان‌                   
رو ازش‌ پرسيدم‌ . گفت‌ :                                                  
" تـو كه‌ نبودي‌ ما به‌ زور بهنام‌ و بـيتا رو با هم‌ آشتي‌                   
داديم‌ . بـهنام‌ مـخالفت‌ نكرد كه‌ هـيچ‌ ، اسقبال‌ هم‌ كرد.                   
الان‌ هم‌ خيلي‌ با هم‌ صميمي‌ شدن‌ . "                                       
آب‌ سردي‌ بود كه‌ روي‌ من‌ ريخته‌ بودن‌ . دوباره‌ شماره‌ بيتا                   
رو گرفتم‌ . گوشي‌ رو كه‌ برداشت‌ بدون‌ مقدمه‌ گفتم‌                           
- مباركه‌ ... با بهنام‌ هم‌ كه‌ آشتي‌ كردي‌ . حالا چـرا با                   
  من‌ حرف‌ نميزني‌ ؟                                                      
- تو دروغگويي‌ ... هرچي‌ ازت‌ خواستم‌ كه‌ من‌ و بـهنـام‌ رو                   
  آشتي‌ بدي‌ تو فقط‌ پيشش‌ از من‌ بـدگـويي‌ مـيـكردي‌ تا ما                   
  به‌ هم‌ نرسيم‌ . ديگه‌ نميخوام‌ ببينمت‌ .                                  
- بيتا اين‌ چه‌ حرفيه‌ ميزني‌ ؟ . من‌ كه‌ سعي‌ كـردم‌ شما رو                   
  با هم‌ آشتي‌ بدم‌ . مگه‌ نگفتي‌ دوسـتم‌ داري‌ ؟ عـشقـت‌ به‌                   
  اين‌ زودي‌ تموم‌ شد ؟                                                   
- كيارش‌ خان‌ ... مزاحم‌ نشو ... يه‌ لحظ‌ه‌ گوشي‌ ... بيا..                   
  بهنام‌ ميخواد باهات‌ حرف‌ بزنه‌ !!!!!!!                                  
  الو .... آق‌ كيارش‌ ... دمـت‌ گرم‌ .... خـوب‌ بـين‌ مارو                   
  خراب‌ كردي‌ . از تو انتظ‌ار نداشتم‌ . تو دوستي‌ ؟ حـيـف‌                   
  دوست‌ كه‌ آدم‌ به‌ تو بگه‌ .                                              
گوشي‌ رو گذاشت‌ و من‌ رو با دنيايي‌ از غصه‌ رها كرد.                        

تا يك‌ هفته‌ مثل‌ روانيها به‌ ديوار خيره‌ شده‌ بودم‌. مادرم‌                   
فكر ميكرد كه‌ بخاط‌ر فـوت‌ پـدربزرگ‌ نـاراحت‌ هستم‌ و براي‌                   
همين‌ چيزي‌ بهم‌ نميگفت‌ . سارا ... سـاراي‌ مـن‌ ... كجايي‌                   
كه‌ مرحم‌ دردم‌ باشي‌ ؟ كجايي‌ كه‌ محرم‌ رازم‌ باشي‌ ؟.                         
شبها از خونه‌ ميزدم‌ بيرون‌ و توي‌ پارك‌ كـنار خونمون‌ قدم‌                   
ميزدم‌ . روي‌ نيمكتي‌ ميشستم‌ كه‌ سابقا بـا سـارا اونـجـا                   
ميشستيم‌ و حرف‌ ميزديم‌ . به‌ خودم‌ لعنت‌ مـيفرستادم‌ . غمي‌                   
داشتم‌ كه‌ فقط‌ خودم‌ ميفهميدمش‌ . اوضاع‌ قلب‌ منو فقط‌ سارا                   
ميدونست‌ . فقط‌ اون‌ ميدونست‌ كه‌ من‌ قلبم‌ رو عـمل‌ كـردم‌ و                   
فقط‌ اون‌ ميدونست‌ كه‌ دكتر منو به‌ پرهيز از نـاراحـتـي‌ و                   
اضط‌راب‌ و هيجان‌ امر كرده‌ .خدايا ..چقدر امشب‌ دلم‌ گرفته‌                   
يعني‌ اگه‌ دوباره‌ به‌ سراغش‌ برم‌ قـبولم‌ ميكنه‌ ؟ يعني‌ اگه‌                   
بهش‌ بگم‌ سارا ، هنوز هم‌ دوستت‌ دارم‌ حرفم‌ رو گوش‌ ميكنه‌؟                   
احساس‌ كردم‌ حالم‌ خوب‌ نيست‌ ،قلبم‌ داشت‌ به‌ سرعت‌ گذشت‌ عمر                   
آدمي‌ ميتپيد،روي‌ نيمكت‌ پارك‌ دراز كشيدم‌ و در همون‌ حالت‌                   
چشمم‌ بسته‌ شد .                                                         
چشمم‌ رو كه‌ باز كردم‌،همه‌ جا رو روشن‌ و سفيد ديدم‌.اينجا                   
كجاست‌ ؟ .سرم‌ رو به‌ اط‌راف‌ چرخوندم‌.عكسي‌ ديدم‌ روي‌ ديوار                   
كه‌ دختري‌ با اشاره‌ بيننده‌ رو به‌ سكوت‌ دعوت‌ ميكرد . آره‌                   
.. ايـنجا بيمارستان‌ بود . مادرم‌ كنار تخت‌ نشسته‌ بود و                   
تا بهوش‌ اومدن‌ منو ديد با شادي‌ فرياد زد و منو در آغوش‌                   
گرفت‌ . از فرداي‌ اون‌ روز دوستانم‌ به‌ عـيادتم‌ مـيومـدن‌.                   
اول‌ از همه‌ نويد و بعد بقيه‌ بچه‌ها . حـتـي‌ دخـترايي‌ كه‌                   
يه‌ زماني‌ حتب‌ جواب‌ سلامم‌ رو نميدادن‌ . منتظ‌ر بـودم‌ كـه‌                   
بهنام‌ و بيتا هم‌ به‌ عيادتم‌ بيان‌ . روز سـوم‌ بـود كه‌ در                   
اتاق‌ باز شد و دختر و پسري‌ پا توي‌ اتاق‌ گذاشتن‌ .                         

خودش‌ بود ... سارا بود . اون‌ پسره‌ بنظ‌رم‌ آشـنـا اومد.                 
واي‌ خداي‌ من‌ ... مــهــران‌ . برادر مـريم‌ . پـس‌ پـسري‌                 
كه‌ نويد توي‌ رستوران‌ ديده‌ بود همين‌ مـهـران‌ بود. قلبم‌                 
دوباره‌ درد گرفت‌ ولـي‌ به‌ زور خـودم‌ رو كـنـترل‌ كـردم‌.                 
با خواهـش‌ سـارا ، مـهـران‌ از اتـاق‌ خـارج‌ شد و بيرون‌                 
منتظ‌ر ايستاد .                                                      
سارا بالـحني‌ دوسـتانه‌ گفت‌ : " باز قلبت‌ كار دستت‌ داد                 
؟ . پسر بـيشتر مراقب‌ خـودت‌ بـاش‌ . شايد نبايد ميومدم‌                 
عيادتت‌ ، ولي‌ به‌ هر حال‌ يه‌ زماني‌ بـا هـم‌ دوست‌ بوديم‌.                 
هرچند تو عيادت‌ من‌ نـيومدي‌ . امـا اون‌ فـرق‌ داشـت‌ ...                 
بيماري‌ من‌ بخاط‌ر تو بـود و بـستري‌ شدن‌ تو بخاط‌ر بيتا.                 
مـن‌ هـمه‌ چيز رو مـيدونم‌ . بـيتا گـاهـي‌ اوقات‌ درباره‌                 
قرارهايي‌ كه‌ با هم‌ داشتين‌ با من‌ حرف‌ مـيـزد. حيف‌ شد..                 
دوستي‌ خوبي‌ داشتين‌ . كاش‌ ميتونستم‌ بـيـشتر پيشت‌ بمونم‌                 
. ولي‌ داريم‌ اين‌ پنجشنبه‌ جـمعه‌ مـيريم‌ شـمـال‌ . قراره‌                 
مريم‌ و مهران‌ هم‌ باهامون‌ بيان‌ .بابام‌ مـهـران‌ رو ديده‌                 
و خيلي‌ ازش‌ خوشش‌ اومده‌ . پسر خيلي‌ خوبي‌ هـسـتش‌ و كمتر                 
دچار احساسات‌ زودگذر مـيـشه‌ . امـيـدوارم‌ تـو هـم‌ بـه‌                 
مط‌لوبت‌ برسي‌ ... خـداحـافظ‌ . "                                       
.                                                                   
بعدها جسته‌ و گريخته‌ فهميدم‌ كه‌ :                                     
بيتا و بهنام‌ عاشق‌ هم‌ بودن‌ . فقط‌ مثل‌ من‌ و سارا رفتار                 
نكرده‌ بودن‌ تا همه‌ بـفـهمن‌ . الـبـته‌ گاهي‌ اوقات‌ بيتا                 
كارايي‌ ميكرد كه‌ ما مبفهميديم‌ بهنام‌ رو دوست‌ داره‌.ولي‌                 
بهنام‌ هيچوقت‌ عشقش‌ رو جلوي‌ ديگران‌ بروز نداده‌ بود.                    
تا اينكه‌ اون‌ روز دعواشون‌ ميشه‌ . دعواي‌ سختي‌ كه‌ عاملش‌                 
هر دو ط‌رق‌ بودن‌ .بيتا براي‌ انتقام‌ از بهنام‌ ط‌رح‌ دوستي‌                 
با من‌ رو ميريزه‌ تا بهنام‌ رو تحت‌ فشار قرار بده‌ .                     
من‌ هم‌ غافل‌ از همه‌ چيز، دوستي‌ اون‌ رو قبول‌ كردم‌.بهنام‌                 
هم‌ تصور كرده‌ كه‌ من‌ بيتا رو ازش‌ جـدا كردم‌ . تا اينكه‌                 
وقتي‌ با هم‌ آشتي‌ ميكنن‌ همه‌ تـقصـيرات‌ رو از من‌ ميدونن‌                 
و هر دو با من‌ قط‌ع‌ رابط‌ه‌ ميكنن‌ . الـبـته‌ بعد از گذشت‌                 
تقريبا دو سال‌ ، دوباره‌ با بهنام‌ دوست‌ شدم‌. ولي‌ هنوزم‌                 
بيتا رو نبخشيدم‌ . سارا هم‌ كه‌ با مهران‌ روزگـار خـوشي‌                 
داره‌ . پسري‌ كه‌ مط‌مئنم‌ خيلي‌ از من‌ بهتر هست‌ .                         
ديگه‌ افسوس‌ خوردن‌ فايده‌ نداره‌ . از اون‌ لـحظ‌ه‌ به‌ تمام‌                 
دخترا بد بين‌ شدم‌ . عشق‌ كـور كـننده‌ست‌ . بـا خودم‌ عهد                 
كـردم‌ كه‌ ديـگه‌ عـاشق‌ نـشم‌ . اون‌ موقـعي‌ كه‌ خـدا بـين‌                 
بـندگانش‌ عقل‌ پخش‌ ميكرد من‌ تو صف‌ " دل‌ " واستاده‌ بودم‌                 
كاش‌ كسي‌ بود كه‌ بتونم‌ بهش‌ بگم‌ .. )) دوستت‌ دارم‌ ((                    

  
نویسنده : saeed ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ مهر ،۱۳۸٢
تگ ها :

سارا قسمت اول

   سلام

   اينيکی دو قسمته

 

                                                                      
    سارا رو خـيلي‌ دوست‌ داشـتم‌ . به‌ انـدازه‌ تـمـام‌ خـواسـته‌هايي‌         
    كه‌ داشتم‌ اونو ميخواستم‌ . اولين‌ عشق‌ من‌ بود . هـنوز خـودم‌ رو         
    نوجوون‌ ميدونستم‌ كه‌ باهاش‌ آشنا شدم‌ . توي‌ جمع‌ مـا - از هـمون‌         
    جمعهايي‌ كه‌ توي‌ سن‌ و سال‌ ما يعني‌ 18 19 سالگي‌ چـندتا دخـتر و         
    پسر تشكيل‌ ميدن‌،باهم‌ كوه‌ ميرن‌،مهموني‌ ميرن‌،خلاصه‌ باهم‌`زندگي‌`         
    ميكنن‌ - دوستيمون‌ شكل‌ گرفت‌.به‌من‌ ميگفت‌ " كيارش‌،تو اولين‌ عـشق‌         
    من‌ هستي‌. " من‌ هم‌ به‌شوخي‌ بهش‌ ميگفتم‌ " فرصـت‌ نداشـتي‌ . والـه‌         
    الان‌ مال‌ يكي‌ ديگه‌ بودي‌ . " . و اون‌ مثل‌ همـيشه‌ اخـم‌ مـيكرد،         
    اخمي‌ كه‌ شيريني‌ هزاران‌ لبخند رو بـراي‌ مـن‌ داشـت‌ . هـرروز ما         
    با هم‌ ميگذشت‌ ، روزي‌ نبود كه‌ حداقـل‌ 5 تا 6 سـاعت‌ باهم‌ تلفني‌         
    صحبت‌ نكنيم‌ . از بودن‌ با اون‌ لذت‌ ميبردم‌ و غم‌ و غـصـه‌اي‌ اگـر         
    برام‌ وجود داشت‌ فراموش‌ ميكردم‌ . يادمه‌ بهش‌ گفتم‌ " سـارا جـون‌         
    ، اينقدر به‌ من‌ نگو كيارش‌ . بگو كيا . مثل‌ بـقيه‌ بـچـه‌هـا تو         
    هم‌ با من‌ راحت‌ باش‌ " و اون‌ ميگفت‌ " اگه‌ عشق‌ و علاقه‌ با تـيكه‌         
    و پاره‌ كردن‌ اسم‌ آدما بـوجود مـياد من‌ اون‌ محـبـت‌ و عـشـق‌ رو         
    نميخوام‌ ".وچقدر اين‌ حرفش‌ به‌دلم‌ ميشست‌.درسم‌ خوب‌ شده‌ بود واين‌         
    بخاط‌ر وجود اون‌ بود ، تا اون‌ بـود مـن‌ هم‌ بـودم‌ و اگه‌ ميرفـت‌         
    نه‌،تصورش‌ هم‌ مشكل‌ بود.توي‌ همون‌جمع‌ دوستانه‌ ما دخترا وپسرهايي‌         
    بودن‌ كه‌خيلي‌ به‌هم‌ وابسته‌ بوديم‌.مثل‌ خواهر وبرادر.صميمي‌ترين‌ و         
    عزيزترين‌ دوست‌ من‌ بين‌ اين‌ جـمع‌ بـهنام‌ بـود . پسري‌ خوش‌تيپ‌ با         
    اخلاقي‌ يه‌كم‌ تند ولي‌ برازنده‌.هميشه‌ باهاش‌ احساس‌ راحتي‌ ميكردم‌         
    و اونو برادر خودم‌ ميدونستم‌.من‌ و بهنام‌ و نويد ) يكي‌ ديگه‌ از         
    بچه‌هاي‌ گروه‌ ( با هم‌ پيمان‌ برادري‌ بسته‌ بوديم‌ .نويد پسري‌ بود         
    يه‌ كم‌ متفاوت‌ با بقيه‌ . اعتقادات‌ و تمايلاتش‌ با ما يه‌ كم‌ فرق‌         
    داشت‌ . شلوار خمره‌اي‌ مـيپوشيد،تو جيبش‌ هميشه‌ چاقو و توي‌ دستش‌         
    يه‌ تسبيح‌ خودنمايي‌ ميكرد . بهنام‌ دو سال‌ از من‌ كوچيكتر بود و         
    نويد تقريبا با من‌ همسن‌ بود.نويد از دخترا خوشش‌ نميومد واونا         
    رو لايق‌ دوستي‌ نميدونست‌ . به‌ دخترا فقط‌ به‌ ديد كارخـانه‌اي‌ كه‌         
    بوجود اومدن‌ تا اميال‌ جنسي‌ مرد رو خنثي‌ كنن‌ نگاه‌ ميكرد.وچقدر         
    اين‌ فكر اشتباه‌ و نادرست‌ بود .با اين‌ حال‌ دوستش‌ داشتيم‌ . توي‌         
    دوستي‌ صادق‌ بود و با دخترا خوش‌ رفتار. خوش‌ رفتار بخاط‌ر اينكه‌         
    ميدونست‌ وجود دخترا در جمع‌ دوستانه‌ ما لازم‌ هـستش‌ و اين‌ چيزي‌         
    اجتناب‌ ناپذير بود . اما بهنام‌ برخلاف‌ نويد فكر مـيكرد . اون‌         
    در فكر اين‌ بود كه‌ تا ميتونه‌ دختر دور خودش‌ جمع‌ كنه‌ . اون‌ با         
    عشق‌ يگانه‌ مخالف‌ بود . معتقد بود مرد قدرت‌ اينو داره‌ كه‌ عـشق‌         
    خودش‌ رو بين‌ دهها زن‌ تقسيم‌ كنه‌ ولي‌ زن‌ قادر به‌ اين‌ كار نيست‌.         
    براي‌ همين‌ هر روز و هر هفته‌ با يكي‌ بود و از اين‌ كارش‌ خشنود.         
    در بين‌ جمع‌ صميمي‌ ما دختري‌ بود به‌ نام‌ بيتا، با قـدي‌ كوتـاه‌،         
    صورتي‌ زيبا و اخلاق‌ و رفتاري‌ بسيار صميمي‌ و گـرم‌ .رابـط‌ه‌ مـن‌         
    و اون‌ در حد يك‌ دوستي‌ كاملا معمولي‌ بود وقبل‌ از اينكه‌ بتونيم‌         
    نام‌ " دوستي‌ " رو بر اون‌ بذاريم‌ بهتره‌ از اون‌ به‌ " آشـنايي‌ "         
    ياد كنيم‌ . فقط‌ اينو ميدونستم‌ كه‌ بهنام‌ زياد از بـيتا خـوشـش‌         
    نمياد و البته‌ اين‌ عقيده‌ بنا به‌حرفهاي‌ خود بهنام‌ براي‌ من‌ شكل‌         
    گرفته‌ بود وبرعكس‌ بيتا عاشق‌ چشم‌ وگوش‌ بسته‌ بهنام‌ بود.ولي‌ اين‌         
    چيزا بـه‌ من‌ مربوط‌ نميشد ، من‌ فقط‌ سارا رو ميديدم‌ و اون‌ براي‌         
    من‌ مهم‌ بود . يگانه‌ كسي‌ كه‌ حرف‌ منو ميفهميد . سارا دختري‌ بود         
    سبزه‌ ، خوش‌ برخورد ، مـحبوب‌ جمع‌ ما ، دوست‌ داشتني‌ و تا حدودي‌         
    شيط‌ون‌ و بامزه‌ .همه‌ پسرها بـه‌ رابط‌ه‌ من‌ و اون‌ حسوديشون‌ ميشد.         
    تا اينكه‌ يه‌ شب‌ ....                                                
                                                                       
    تا اينكه‌ يه‌ شب‌ حدود ساعت‌ 1 زنگ‌ تلفن‌ به‌ صدا دراومـد . ط‌بق‌           
    معمول‌ هر شب‌ تمام‌ تلفنهاي‌ خونه‌ رو از كار انـداخـته‌ و صداي‌           
    تلفن‌ اتاق‌ خودم‌ رو هم‌ كم‌ كرده‌ بودم‌ . برام‌ عـادي‌ بود . مثل‌           
    يه‌ برنامه‌ روتين‌ كه‌ هر شب‌ تكرار ميشد . هـميشه‌ بـا يـه‌ ربع‌           
    پس‌ و پيش‌ شدن‌ ، همين‌ موقعهاي‌ شب‌ ، سارا به‌ من‌ تـلفن‌ مـيكرد           
    و تا دم‌ دماي‌ صبح‌ با هم‌ صحبت‌ ميكرديم‌ . از شمارش‌ نـفسـهايي‌           
    كه‌ در ط‌ي‌ روز كشيديم‌ تا تعداد برداشتن‌ قدمـهامون‌ در مـسـير           
    مدرسه‌ ، با هم‌ حرف‌ ميزديم‌ و هيچ‌ وقـت‌ هم‌ نـشد كـه‌ حـرف‌ كـم‌           
    بياريم‌ . گوشي‌ رو برداشتم‌ و مثل‌ همـيشه‌ بدون‌ اينكه‌ صبر كنم‌           
    از اون‌ ط‌رف‌ خط‌ كسي‌ حرف‌ بزنه‌ گفتم‌ " سلام‌. باز دير كـردي‌ ؟"           
    . صدايي‌ نيومد . گفتم‌ :                                             
    - الو ... الو ... چرا حرف‌ نميزني‌ ؟                                 
    - سـلام‌ . كـيـا خـودتـي‌ ؟                                          
    - سلام‌ . شـمـا ؟!                                                  
    - دهه‌ ... بـابا منم‌ ديگه‌ .                                         
    - بجا نياوردم‌ ) و واقعا هم‌ همينط‌ور بود (                           
    - منم‌ ... بيتا .                                                   
    - بهــه‌ ... بابا تو كه‌ منو خفه‌ كردي‌.اين‌ چه‌ وقت‌ زنگ‌ زدنه‌؟           
    - دلم‌ گرفته‌ بود . گفتم‌ به‌ تو زنگ‌ بزنم‌ .چرا امروز نيومدي‌؟           
    - كجا ؟ كوه‌ رو ميگي‌ ؟ خواب‌ موندم‌ !!                                
    - ) سكوت‌ (                                                         
    - بيتا چي‌ شده‌ ؟ مـثل‌ آدم‌ حرف‌ بزن‌ ميخوام‌ برم‌ بخوابم‌ ) ولي‌           
      درحقيقت‌ نميخواسـتم‌ تلفن‌ رومشغول‌ كنم‌تا سارا تماس‌ بگيره‌(           
    - امروز بيخود و بيـجهت‌ اين‌ پسره‌ ، بهنام‌ ، با من‌ قهر كرد.           
    - وا ! چرا ؟ چيـكارش‌ كردي‌ ؟                                        
    و اون‌ جريان‌ رو بـرام‌ تعريف‌ كرد. علتي‌ كاملا مسخره‌ و واضح‌.           
    واضح‌ از اين‌ رو كـه‌ براي‌ دك‌ كردن‌ بيتا از سر خـودش‌ به‌ ايـن‌           
    بهونه‌ متوسل‌ شده‌ بـود و بيتا چـقدر سـاده‌ بود كه‌ فكر ميكرد           
    واقعا بهنام‌ از دستـش‌ رنجيده‌ و براي‌ بـدست‌ آوردن‌ دل‌ بـهنام‌           
    راضي‌ به‌ انجام‌ هر كـاري‌ بود. بعد من‌ به‌ بيتا گفتم‌ :                  
    - حالا زنگ‌ زدي‌ كه‌ مـن‌ پادرميوني‌ كنم‌ ؟ باشه‌ ... چشم‌. فردا           
      باهاش‌ صحبت‌ ميكنم‌ . ولـي‌ جون‌ مادرت‌ كمتر به‌ پر و پاي‌ اين‌           
      پسره‌ بپيچ‌ . ببينم‌ ميتوني‌ جمع‌ مارو خراب‌ كني‌ يا نـه‌.               
    - نه‌ اصلا براي‌اين‌ بهت‌ زنگ‌ نزده‌ بودم‌.موضوع‌ به‌ بهنام‌ مربوط‌           
      نيست‌ . كار ديگه‌اي‌ باهات‌ داشتم‌ .                                  
    - خب‌ بگو چيكار داري‌ با من‌ نصفه‌ شبي‌ ؟                               
    - ميـخوام‌ بـاهات‌ درد و دل‌ كنم‌.ميخوام‌ تو محرم‌ رازهام‌ باشي‌.          
    من‌ در كـمال‌ نـاباوري‌ حرفاشو ميشنيدم‌ . گوش‌ نميدادم‌ ، فـقـط‌          
    ميشنيدم‌، چون‌ تمام‌ حواسم‌ به‌ اين‌ بود كه‌ يجوري‌ بيتا رو از سر          
    باز كنم‌ تا اگه‌ سارا زنگ‌ زد تلفن‌ اشغال‌ نباشه‌. ولي‌ ميدونستم‌          
    كـه‌ بـه‌ قول‌ خودمون‌ دودره‌ كردن‌ بيتا كار چندان‌ راحتي‌ نيست‌ !          
    - خيلي‌ خب‌ ... بنده‌ سراپا گوشم‌ . ولي‌ فقط‌ 5 دقيقه‌ فرصت‌ داري‌          
      چون‌ عجيب‌ خوابم‌ مياد.                                             
    و اون‌ گـفت‌ . و اون‌ حـرفش‌ رو به‌ من‌ زد . و اي‌ كاش‌ همون‌ موقع‌          
    ميمردم‌ و حرفاش‌ رو نـمـيشنـيدم‌ . گاهي‌ اوقات‌ عقل‌ آدمي‌ به‌ پت‌          
    پت‌ ميوفته‌ و نميتونه‌ اونجوري‌ كه‌ بايد و شايد داده‌هاي‌ اط‌رافش‌          
    رو پـردازش‌ كـنه‌ . اون‌ چـيزي‌ رو به‌ من‌ گفت‌ كه‌ تاحالا فقط‌ از          
    زبون‌ سارا شنيده‌ بودم‌.اون‌ به‌ من‌ گفت‌ " كيارش‌ . دوستت‌ دارم‌ "          
    براي‌ اولـين‌ بـار در تـاريخ‌ زندگي‌ كوتاهم‌ از شنيدن‌ اين‌ جمله‌          
    خوشحال‌ نشدم‌ كه‌ هيچ‌ ، بلكه‌ نگران‌ هم‌ شدم‌ . قلبم‌ به‌ شدت‌ ميزد          
    و نميدونستم‌ كه‌ بايد چه‌ جـوابي‌ بـه‌ بيتا بدم‌ . دختري‌ كه‌ هيچ‌          
    كس‌ مـنكر زيـبايي‌ و اخـلاق‌ خوبش‌ نبود . حالا ديگه‌ موضوع‌ فرق‌          
    ميكرد . نميتونستم‌ به‌ همون‌ راحتي‌ مسئله‌ خوابيدن‌ رو مط‌رح‌ كنم‌          
    . ديگه‌ نميتونستم‌ يجوري‌ از سر بازش‌ كنم‌ . تلفن‌ سارا فراموشم‌          
    شد و تلفن‌ بيتا تمام‌ ذهنم‌ رو اشغال‌ كرد. توي‌ تموم‌ اين‌ حالات‌          
    كه‌ بودم‌ ، بيتا هنوز داشت‌ حرف‌ مـيزد . حرفهاي‌ قشنگي‌ ميزد كه‌          
    به‌ دل‌ ديو هم‌ مينشست‌ . حرفـهـايي‌ كه‌ بوي‌ صفا و صميميت‌ ، بوي‌          
    عشقي‌ پاك‌ و دنياي‌ تازه‌اي‌ رو نويـد مـيداد. وقـتي‌ كه‌ به‌ خودم‌          
    اومدم‌ ازش‌ پرسيدم‌ :                                                 
    - يعني‌ به‌ اين‌ زودي‌ بهنام‌ رو فراموش‌ كردي‌ ؟. تو مگه‌ نميدوني‌          
      كه‌ من‌ سارا رو دارم‌ ؟ . پس‌ اين‌ چه‌ حرفيه‌ كه‌ ميزني‌ ؟                
    - كيا ... بخدا اون‌ يه‌ عـشـق‌ كاذب‌ بود . بهنام‌ آدمي‌ نيست‌ كه‌          
      بشه‌ باهاش‌ حرف‌ زد . اون‌ به‌ قـشـنگي‌ تو حرف‌ نميزنه‌ . تو به‌          
      خوبي‌ تو فكر نميكنه‌ . اون‌ به‌ مهربوني‌ تـو رفـتـار نميكنه‌.          
      من‌ چط‌وري‌ ميتونم‌ اون‌ رو دوست‌ داشته‌ باشم‌ وقتي‌ مـيدونم‌ كـه‌          
      تا بامن‌ خدافسي‌ ميكنه‌،يه‌ ربع‌ بعدش‌ با يكي‌ ديگه‌ قرار داره‌.          
    - بيتا ... بيخودي‌ هندونه‌ زير بقل‌ من‌ نذار . حالا ميخواي‌ من‌          
      چيكار كنم‌ . ؟                                                    
    - هيچي‌ ... فقط‌ تـو هـم‌ مـنـو دوسـت‌ داشـتـه‌ بـاش‌. شب‌ بخير.          
    - الو ... واستا كارت‌ دارم‌ ... الو .                                
    اون‌ قـط‌ع‌ كرد و منو توي‌ سردرگمي‌ گذاشت‌ . كاملا گيج‌ شده‌ بودم‌          
    .هميشه‌ اينجور مواقع‌با سارا مشورت‌ ميكردم‌.هميشه‌ كمكم‌ نميكرد          
    ولي‌ حرفاش‌ منو آروم‌ ميكرد و حس‌ ميكردم‌ كه‌ ديگه‌ مشكلي‌ ندارم‌.          
    ولي‌ آيا ميتونستم‌ اين‌ موضوع‌ رو هم‌ با اون‌ در ميون‌ بـذارم‌ ؟؟          
    ساعت‌ حدوداب‌ 2 بود . خوابم‌ نميبرد. تمام‌ بدنم‌ مغز شده‌ بود و          
    مشغول‌ فكر كردن‌ . به‌ ديوار خيره‌ شده‌ بودم‌ و حرفهاي‌ بـيتا رو          
    كنار هم‌ ميچيدم‌ تا اينكه‌ تلفن‌ به‌ صدا در اومد.                       
    گوشي‌ رو برداشتم‌ . صدايي‌ لرزون‌ و تـا حـدودي‌ عـصباني‌ گـفت‌            
    - سلام‌ . خوبي‌ كيارش‌ ؟                                              
    - سلام‌ ... خوبي‌ سارا ؟ چه‌ خبرا ؟                                   
    - از ساعت‌ 1 دارم‌ شمارتو ميگيرم‌ . با كي‌ حرف‌ ميزدي‌ ؟                 
    - مهم‌ نيست‌ . داشتم‌ ديگه‌ ميخوابيدم‌ .                                
    - نميگي‌ با كي‌ حرف‌ ميزدي‌ ؟                                          
    - گفتم‌ كه‌ مهم‌ نيست‌ .                                               
    - مهم‌ نيست‌ يا اينكه‌ به‌ من‌ ربط‌ي‌ نداره‌ .                             
    - هرجور ميخواي‌ فكر كن‌ .                                            
    - دختر بود ؟                                                       
    - ديگه‌ قرار نشد تو هر كاري‌ دخالت‌ كنيا ....                         
    واي‌ خدا من‌ ... چرا اينط‌وري‌ شدم‌ ؟ اين‌ حرفا چيه‌ من‌ مـيزنم‌            
    ؟ مني‌ كه‌ از گل‌ نـازكتر به‌ سارا نميگفتم‌ حالا داشتم‌ دسـتي‌            
    دستي‌ اونو از خودم‌ مـيرنجوندم‌ . فكر بيتا هنوز توي‌ ذهن‌ من‌            
    ميلوليد واجازه‌ نميداد روي‌ حرفهايي‌ كه‌ قراره‌ بگم‌ فكر كنم‌.            
    چقدر احمق‌ بودم‌ و چقدر فكرم‌ ضعيف‌ . دنبال‌ بهونه‌ ميگشتم‌ كه‌            
    سارا رو از سر باز كنم‌ . چرا حس‌ ميكنم‌ كه‌ بيتا رو نتونستم‌            
    ولي‌ سارا رو ميتونم‌ ؟                                               
    - كيا ... قرار بود با هم‌ صاف‌ و ساده‌ باشيما ..                      
    - كيا ؟؟؟ ... اسم‌ مارو كه‌ تيكه‌ تيكه‌ كردي‌ . چي‌ شد ؟ نظ‌رت‌            
      عوض‌ شد ؟ . عشق‌ تيكه‌ پاره‌ به‌ چه‌ دردي‌ ميخوره‌ ؟                     
    جمله‌ آخر رو بـا لحني‌ مضحك‌ و حالت‌ ط‌عنه‌اي‌ بيان‌ كرد . سارا            
    مدتي‌ سكوت‌ كرد و گفت‌                                                
    - من‌ سرم‌ درد ميكنه‌ . شبت‌ خوش‌ ....                                  
    - به‌ همچنين‌ .                                                      
    و براي‌ باراول‌ من‌ تلفن‌ رو قط‌ع‌ كردم‌.  يادمه‌ هميشه‌ وقتي‌ دم‌            
    دماي‌ صبح‌ حرفامون‌ تموم‌ ميشد وديگه‌ هيچ‌ موردي‌ براي‌ بـازگـو            
    كردن‌ نمونده‌ بود ازهم‌ خداحافظ‌ي‌ ميكرديم‌ ، ولي‌ هـيچكس‌ قـط‌ع‌            
    نميكرد.اون‌ به‌ من‌ ميگفت‌ "كيارش‌ قط‌ع‌ كن‌ خوابم‌ مياد" ومن‌ با            
    خنده‌ ميگفتم‌"خودت‌ زنگ‌زدي‌.من‌ قط‌ع‌ نميكنم‌.دلم‌ برات‌تنگ‌ ميشه‌"            
    و اين‌ گفتگو دقيقه‌ها ادامه‌ پيدا ميكرد تا اينكه‌ بـا شمارش‌            
    يك‌ دو سه‌ هر دو گوشي‌ رو زمين‌ ميذاشتيم‌.ولي‌ امشب‌ فرق‌ داشت‌.            
    امشب‌ من‌ عجله‌ داشتم‌ كه‌ اين‌ تماس‌ رو قط‌ع‌ كنم‌.تماسي‌ كه‌سالها            
    وصل‌ شدنش‌ به‌ط‌ول‌ انجاميده‌ بود حالا باحركتي‌ خيلي‌ سريع‌ تمام‌            
    ارتباط‌ات‌ قط‌ـع‌ شد . چـقدر سـاخـتن‌ سخت‌ و خراب‌ كردن‌ راحته‌.            
                                                                       
     بـه‌ مـدت‌ دو هـفتـه‌ هر شبم‌ با تلفنهاي‌ بـيـتا ميـگذشـت‌ و            
     هـرروزم‌ بـا گـلـه‌هاي‌ سـارا . تـا ايـنكه‌ يه‌ هفته‌ بعد از            
     اون‌ شب‌ كــذايـي‌ ، صـبح‌ مـثل‌ هميشه‌ آمـاده‌ شـدم‌ كـه‌ بـرم‌            
     مدرسه‌ . سر كوچه‌ كه‌ رسيدم‌ بـيتـا رو ديـدم‌ . با مانـتو و            
     مقنعه‌ مدرسه‌ تكيه‌ داده‌ بـود بـه‌ ديـوار . سـلام‌ كرد و من‌            
     هم‌ بدون‌ توجه‌ به‌ حرفهاي‌ تـلـفني‌ جوابش‌ رو دادم‌ . به‌ شوخي‌            
     بهش‌ گفتم‌ :                                                        
     - بچه‌ مگه‌ تو درس‌ و مشق‌ نداري‌ ؟                                    
     - چرا اينقدر دير كردي‌ ؟                                           
     - نفهميدم‌ ... مگه‌ ما قرار داشتيم‌ ؟                                
     - نه‌ . من‌ الان‌ نزديك‌ سـه‌ ربـعه‌ كه‌ اينجا منتظ‌رت‌ واستادم‌            
     - كاري‌ داري‌ يا همنيجوري‌ اومـدي‌ شـكل‌ ماه‌ منو ببيني‌ ؟!؟!            
     - امروز اصلا حوصله‌ ندارم‌ برم‌ مدرسـه‌ . مـياي‌ بريم‌ پارك‌؟            
     - اگه‌ سارا بفهمه‌ تو چي‌ ميگي‌ كله‌ جفتمون‌ رو مـيكنه‌ ميزنه‌            
       سردر اتاقش‌ !                                                    
     چي‌ شـد ؟ چرا باز ذهنم‌ از كار افتاده‌ ؟ چـرا قبول‌ كردم‌ ؟            
     چرا بيشتر چونه‌ نزدم‌؟ چرا مثل‌ آدم‌ نميپرسم‌ منظ‌ورش‌ از اين‌            
     حرفا چيه‌ ؟ . باهاش‌ رفـتم‌ و اي‌ كـاش‌ كه‌ نميرفتم‌ . باز هم‌            
     حرفهاي‌ قشنگ‌ زد . ايندفعه‌ گنگ‌ نـشـده‌ بودم‌ ، من‌ هم‌ جوابش‌            
     رو ميدادم‌ . من‌ هم‌ بهش‌ ابراز علاقه‌ مـيـكردم‌ . خـب‌ دوستش‌            
     داشتم‌ ، ولي‌ تا قبل‌ از اون‌ برام‌ حكم‌ يه‌ خواهـر رو داشـت‌.            
     اما الان‌ موضوع‌ فرق‌ ميكنه‌. الان‌ اون‌ يه‌ حـرف‌ ديـگه‌ ميزد.            
     مثل‌ هفته‌ پيش‌ شرمسار نشدم‌ ، قرمز نشدم‌ ،متعجب‌ نشدم‌ ، گنگ‌            
     نشدم‌ ، بلكه‌ مغرور شدم‌ ، خوشـحـال‌ شـدم‌ و جـواب‌ حـرفـهاي‌            
     محبت‌آميزش‌ رو ميدادم‌ . تا ساعـت‌ 2 تـوي‌ پـارك‌ چـرخيديم‌ و            
     حرف‌ زديم‌ . اون‌ لحظ‌ه‌ سارا كجاي‌ ذهـن‌ مـن‌ بـود ؟ چـرا گـم‌            
     شده‌ بود ؟ چرا نميومد و منو با خـودش‌ نـميبرد؟. اون‌ لحظ‌ه‌            
     فكرم‌ پوچ‌ شده‌ بود . با خودم‌ فكر ميكردم‌ " تـا كـي‌ سـارا؟            
     من‌ هم‌ آدمم‌ . زن‌ كه‌ نـگـرفتم‌ تا آخر عمر بـاهـاش‌ بـاشـم‌.            
     3 سال‌ بسه‌ ديگه‌ . بـيـشتر بشه‌ هردوتـامون‌ پررو ميـشيم‌. "            
     اي‌ كـيارش‌ احمق‌ ... اي‌ بي‌ لياقت‌ ... هـمـيـن‌ فـكرا تـورو            
     بدبـخـت‌ كـرد .برخلاف‌ اصرار من‌ ، بيتا ناهار مهمونم‌ كرد.            
     حدود ساعت‌ 2 بود كه‌ از هم‌ جدا شديم‌ . عـصر سارا زنـگ‌ زد.            
     خيلي‌ سرد باهاش‌ برخورد كردم‌ . ديگه‌ ازش‌ خـسـته‌ شده‌ بودم‌.            
     به‌ بهنام‌ حق‌ ميدادم‌ كـه‌ هـر روز دنـبـال‌ يكي‌ باشـه‌. ولـي‌            
     جالب‌ اينه‌ كه‌ ايندفعه‌ مـن‌ دنـبال‌ كـسي‌ نرفتم‌ ، بلكه‌ خودش‌            
     اومده‌ سراغ‌ من‌ .! سابق‌ بر اين‌ رابـط‌ـه‌ مـن‌ و سارا به‌ حدي‌            
     خوب‌ بود كه‌ به‌ پدر و مـادر هـم‌ عمو و خـالـه‌ مـيـگـفتيم‌.            
     يعني‌ پدر و مادرامون‌ از رابـط‌ـه‌ مـا خـبر داشتن‌ و اينقدر            
     به‌ ما اعتماد داشتن‌ كه‌ هيـچ‌ وقـت‌ ما رو مـحـدود نـكـردن‌،            
     ما هم‌ هيچوقت‌ از اعـتـماد اونـها سوءاستفاده‌ نـكـرديـم‌ و            
     هميشه‌ حد دوستي‌ رو در حـال‌ مـتـعادلش‌ نگه‌ داشتيم‌ . به‌ من‌            
     گفت‌ " چرا بـداخـلاقي‌ ؟ " . با بـي‌ حـوصلـگي‌ جواب‌ دادم‌ "            
     چيكار داشتي‌ حـالا ؟ " . گـفـت‌ " مـياي‌ خونمون‌ ؟ ". گفتم‌            
     " واسه‌ چي‌ ؟ چه‌ خبره‌ ؟ " . با خنده‌ گـفت‌ " فـردا امـتحان‌            
     جبر دارم‌ . چيزي‌ بلد نيستم‌ . تو هم‌ كه‌ خداي‌ جبري‌ . بـيـا            
     و يه‌ ثوابي‌ هم‌ بكن‌ !!! " . ميخواستم‌ بگم‌ نه‌ . ولـي‌ چـرا،            
     بايد ميرفتم‌ ، بايد بهش‌ ميگفتم‌ كه‌ ديـگه‌ نـميخوامش‌ . يـك‌            
     هفته‌ براي‌ فكر كردن‌ بس‌ بود . ولي‌ آيا ايـن‌ يه‌ فكر معمولي‌            
     بود ؟ . به‌ اين‌ چيزا فكر نميكردم‌ و سعي‌ داشـتـم‌ فـقط‌ بـا            
     از دست‌ دادن‌ سارا بيتا رو بدست‌ بيارم‌ . بهش‌ گـفـتم‌ " كـي‌            
     خونتونه‌ ؟ " . گفت‌ " بابا و مامان‌ هستن‌. به‌ بابا گـفـتـم‌            
     بيا جبر تمرين‌ كنيم‌ . گفت‌ حوصله‌ ندارم‌ ، زنگ‌ بزن‌ كـيـارش‌            
     بياد ! . خيلي‌ عزيزيا !!! ". چرا امروز اين‌ دختر ايـنقدر            
     مهربون‌ شده‌ ؟. سرم‌ داغ‌ شده‌ بود . حيف‌ نبود كه‌ اين‌ دوسـتي‌            
     به‌ اين‌ قشنگي‌ رو خراب‌ كنم‌ ؟ . بهش‌ گفتم‌ كه‌ مـيام‌ و قـط‌ـع‌            
     كردم‌ . حدود ساعت‌ 6 با افكاري‌ پريشون‌ به‌ ط‌رف‌ خـونـه‌ سارا            
     به‌ راه‌ افتادم‌ .....                                               
                                                                       
    توي‌ راه‌ همه‌ چيز رو دوبـاره‌ كـنـار هم‌ قرار دادم‌ . سبك‌ سنگين‌         
    كردم‌ . عواقبش‌ رو سنجيدم‌ .اما هيچ‌ نـكته‌ تاري‌ به‌ ذهنم‌ نرسيد.         
    توي‌ تصور خودم‌ سارا رو محكوم‌ ميكردم‌ و بـيـتا رو فـرشته‌ نجات‌         
    خودم‌ ميديدم‌. انگار تمام‌ عشق‌ من‌به‌ سارا ناگهان‌ به‌ "بي‌تفاوتي‌"         
    ) و نه‌ نفرت‌ ( مبدل‌ شده‌ بود . با خودم‌ توي‌ خيابون‌ حرف‌ مـيزدم‌         
    تا اينكه‌ به‌ خونه‌ اونها رسيدم‌ . خونه‌اي‌ آشـنـا ، خـونـه‌اي‌ با         
    خاط‌رات‌ خوش‌ فراوان‌،خونه‌اي‌ پر از آرزو و خونه‌اي‌ كه‌ الان‌ بنظ‌رم‌         
    سياهترين‌ خونه‌ اون‌ كوچه‌ مينمود . زنگ‌ زدم‌ ... مـادر سـارا از         
    پشت‌ اف‌ اف‌ گفت‌ : " بله‌ ... كيه‌ ؟ " . مـن‌ جـواب‌ دادم‌ " سـلام‌         
    نسرين‌ خانم‌ ... منم‌ ... كيارش‌ " . خودم‌ هم‌ تعجب‌ كردم‌ . هميشه‌         
    صداش‌ ميكردم‌ "خاله‌ نـسرين‌" . ولي‌ چرا الان‌ گفتم‌ نسرين‌ خانم‌ ؟         
    مثل‌ اينكه‌ تمام‌ عوامل‌ دسـت‌ در دسـت‌ هم‌ داده‌ بودن‌ كه‌ من‌ رو از         
    سارا يا سارا رو از من‌ جدا كنن‌ . رفتم‌ تو و بعد از سلامي‌ خشك‌         
    به‌ پدر و مادر سارا به‌ اتاق‌ اون‌ رفـتم‌ . وقـتي‌ مـنو ديـد بـا         
    خوشحالي‌ داد زد " بيا بشين‌ اين‌ مسئله‌ رو حل‌ كن‌، يه‌ ساعته‌ پدر         
    منو درآورده‌ ". چاره‌اي‌ نبود . بايد حرفم‌ رو بهش‌ ميزدم‌ .گفتم‌:         
    - سارا ... يه‌ لحظ‌ه‌ بيا بشين‌ اينجا كارت‌ دارم‌ .                      
    - بذار بعد از شام‌ ... الان‌ بيا اين‌ چندتا مـسئله‌ رو بـه‌ مـن‌         
      حالي‌ كن‌ كه‌ خيلي‌ عقب‌ هستم‌ . هنوز 3 فصل‌ مونده‌ .                    
    - سارا ، خواهش‌ ميكنم‌ . فقط‌ 5 دقيقه‌ .                               
    با حالتي‌ گرفته‌ اومد كنارم‌ نشست‌ . بعد سريع‌ لبخندي‌ زد و گفت‌:         
    - بگو تا يادت‌ نرفته‌ !!!                                            
    - سارا ... ميدوني‌ ... نميدونم‌ چي‌ بايد بگم‌ ... اصلا ولش‌ كن‌.         
    - نه‌ ... حرفت‌ رو بزن‌ . معلومه‌ حرف‌ مهم‌ و مثل‌ اينكه‌ نـاراحـت‌         
      كننده‌اي‌ هم‌ هست‌. يالله‌ من‌ كار و زندگي‌ دارم‌ !!                     
    - ولش‌ كن‌ ... بعدا بهت‌ ميگم‌ . تلفني‌ بگم‌ راحتتره‌.چون‌ نميتونم‌         
      بهت‌ نگاه‌ كنم‌ و حرفم‌ رو بزنم‌ .                                    
    - خب‌ روتو بكن‌ به‌ ديوار ...!! آهانننننن‌ ...نكنه‌ ميخواي‌ برام‌         
      هوو بياري‌ ؟!؟!؟! ... شايد هم‌ ميخواي‌ ط‌لاقم‌ بدي‌ ؟!؟!؟!؟!؟!         
      .... هاهاهاها ... امشب‌ خيلي‌ بانمك‌ شدم‌ . نه‌ ؟!؟                   
    - ميشه‌ اينجور تعبير كرد .                                          
    از حالـتم‌ و لحن‌ بيانم‌ فهميد كه‌ جدي‌ ميگم‌ . خنده‌ رو لباش‌ خشك‌         
    شد ، دسـتش‌ كه‌ توي‌ دستم‌ بود سر شد ، مثل‌ يه‌ تيكه‌ چوب‌ . به‌ من‌         
    نگاه‌ كرد و با لحني‌ خيلي‌ جدي‌ و بدون‌ هيچ‌ اثري‌ از شوخيهاي‌ چند         
    لحظ‌ه‌ پيشش‌ گفـت‌ " مثل‌ يه‌ مــرد تو چشمهاي‌ من‌ نگاه‌ كن‌ و حرفتو         
    بزن‌. " ... من‌ من‌ تا اونجايي‌ كه‌ ميتونتم‌ موضوع‌ رو براش‌ تعريف‌         
    كردم‌ . اما هيچ‌ اسمي‌ از بيتا نياوردم‌ . بهش‌ گفتم‌ كـه‌ يـه‌ كـم‌         
    دوستي‌ ما ط‌ولاني‌ شده‌ و بهتره‌ هركس‌ به‌ راه‌ خودش‌ بـره‌ . گـفتـم‌         
    كه‌ وابسته‌ شدن‌ بيشتر به‌ صلاح‌ هيچكدوممون‌ نيست‌ .گفتم‌ كه‌ ما با         
    هم‌ هماهنگ‌ نيستيم‌ و به‌ هم‌ نميايم‌ . گفتم‌ كه‌ بهتره‌ هركس‌ دنبال‌         
    سرنوشت‌ خودش‌ باشه‌ . گفتم‌ كه‌ يادته‌ گفتي‌ من‌ اولين‌ عشقت‌ هستم‌ ؟         
    ميخوام‌ بهت‌ فرصت‌ امتحان‌ بدم‌ و همينط‌ور به‌ خـودم‌ . گـفـتم‌ ...         
    گفتم‌ ... گفتم‌ .... اينقدر دليل‌ آوردم‌ و اينـقدر فلسفه‌ بافتم‌         
    كه‌ خودم‌ هم‌ خسته‌ شدم‌ . سارا يك‌ كلمه‌ حرف‌ نزد. ساكت‌ مونده‌ بود         
    . به‌ زمين‌ خيره‌ شده‌ بود . بـي‌صدا اشـك‌ مـيريخت‌ و مـن‌ حس‌ كردم‌         
    قلبم‌ پاره‌ پاره‌ مـيشه‌ ، حس‌ كردم‌ كاش‌ ميمردم‌ و دلي‌ رو بـه‌ اين‌         
    سادگي‌ نميشكوندم‌ . ولي‌ ديگه‌ كار از كار گذشته‌ بود .مثل‌ سگ‌ از         
    حرفام‌ و فكرام‌ پشيمون‌ شدم‌ . حس‌ كردم‌ خيلي‌ سارا رو دوسـت‌ دارم‌         
    هنوز عاشقش‌ بودم‌ ، ولي‌ مانند برده‌اي‌ كه‌ اون‌ رو مـيون‌ قفس‌ شير         
    انداخته‌ باشن‌ و راه‌ خروج‌ رو بروش‌ بسته‌ باشن‌ شـده‌ بـودم‌ . راه‌         
    پس‌ نداشتم‌ و هرچي‌ بود "پيش‌" بود. بلند شد و رفـت‌ كنار پنجره‌.         
    به‌ بيرون‌ خيره‌ شده‌ و بود هيچ‌ حرفي‌ نميزد. بعد از گـذشت‌ حدودا         
    يك‌ ربع‌ كه‌ هيچكدوممون‌ صحبتي‌ نكرديم‌ ، بودن‌ رو جايز ندونستم‌ و         
    با يه‌ خداحافظ‌ي‌ كوتاه‌ از اتاق‌ اومدم‌ بيرون‌ . قبل‌ از بـستن‌ در         
    فقط‌ صداي‌ كوتاهي‌ از اتاق‌ اومد . " بــه‌ ســـلامــت‌ "                 
                            

  
نویسنده : saeed ; ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ مهر ،۱۳۸٢
تگ ها :

سيما (قسمت دو و سه )

سلام

اين قسمت دوم و سوم با هم است

اگر قسمت اول رو نخونديد بريد پايين   

برای دفعه بعد داستان خودم به همراه سوالی از شما  ادامه ميدم

 


اما چندروزي‌ بود كه‌ داشتم‌ عاشق‌ سيما مي‌شدم‌ و ديگر علي‌ را كتك‌ نمي‌زدم‌.    
چون‌ بايد يك‌ جوري‌ عشقم‌ را به‌ او نشان‌ مي‌دادم‌. خلاصه‌، دردسرتـان‌ ندهـم‌     
صبح‌ كله‌ء سحر همان‌ روزي‌ كه‌ تصميم‌ گرفته‌بودم‌ عاشق‌ سيما بشوم‌، يك‌ شلوار    
سفيد پاچه‌ گشاد پوشيدم‌، پيراهن‌ سفيد و قهوه‌اي‌ چهارخانه‌ء خواهرم‌ را هم‌    
با قربان‌ صدقه‌ رفتن‌ قرض‌ كردم‌. اول‌ صبح‌ هم‌ سرم‌ را كردم‌ زير اب‌ يخ‌ و با    
شامپوي‌ مفصلي‌ موهايم‌ را شستم‌. البته‌ ادم‌ نبايد زير اب‌ سرد موهـايش‌ را    
بشويد، چون‌ اب‌ سرد مي‌ريزد پشت‌ گـردن‌ ادم‌ و ادم‌ از سـرمـا چندشش‌ مي‌شود    
امـا عشق‌ و عـاشقي‌ اين‌ حـرفها سرش‌ نمي‌شد. خلاصه‌ با هر مكافاتي‌ كه‌ بود،    
سرم‌ را شستم‌ و بعد با سشوار برادر بزرگم‌، موهـايـم‌ را خشك‌ كـردم‌. شده‌    
بودم‌ يك‌ تكه‌ ماه‌! سبيلهـايم‌ را هم‌ كه‌ يكي‌ در ميـان‌ در امده‌بود بـا يك‌    
تيغ‌ نصفه‌ كه‌ يكي‌ دو ماهي‌ بود براي‌ روز مبادا قايم‌ كرده‌بودم‌ تراشيدم‌ و    
صاف‌ و صوفش‌ كردم‌. مادرم‌ نگاهي‌ به‌ قيافه‌ام‌ كرد و سرش‌ را همين‌ ط‌ور تكان‌    
داد به‌ راست‌ و چپ‌. مثلا" مي‌خواست‌ بگويد كه‌ خيلي‌ ناراحت‌ است‌. مـن‌ هم‌ به‌    
رويش‌ نياوردم‌. مادرم‌ به‌ تركي‌ حرف‌ خيلي‌ بدي‌ به‌ من‌ زد. منظ‌ورش‌ اين‌ بـود    
كـه‌ من‌ مثـل‌ ميمون‌ شده‌ام‌. مـادرم‌ و پـدرم‌ توي‌ خانه‌ تركي‌ مي‌زنند، براي‌    
همين‌ گوشمان‌ عادت‌ دارد ولي‌ زبانمان‌ عادت‌ ندارد. وقتي‌ جمله‌ء مـادرم‌ را    
شنيدم‌ خيلي‌ به‌ من‌ برخورد. مـعلوم‌ بود كه‌ خيلي‌ خوش‌تيپ‌ شده‌بودم‌. مـادرم‌    
هم‌ اينرا مي‌دانست‌، منتهي‌ مي‌خواست‌ اذيتم‌ كند. هيچ‌ حرفي‌ به‌ مادرم‌ نگفتم‌    
چون‌ مي‌دانستم‌ كه‌ ته‌ دلش‌ دارد از پسر خوش‌ تيپش‌ كيف‌ مي‌كند! دلم‌ به‌ حالش‌    
سوخت‌ كه‌ نمي‌توانست‌ مرا بغل‌ كند و بگويد: " الهي‌ قربون‌ پسر خوشگلم‌ برم‌    
مث‌ يه‌ تيكه‌ مـاه‌ شدي‌! " دوبـاره‌ برگشتم‌ توي‌ دستشويي‌ و توي‌ اينه‌ نگـاه‌    
كـردم‌ تـا ببينم‌ واقعا" مثـل‌ ميمون‌ شده‌ام‌ يا نه‌؟ يك‌ كمي‌ ادا دراوردم‌.    
زبانم‌ را بيرون‌ اوردم‌، دستهايم‌ را كردم‌ توي‌ گوشهايم‌ و چشمهايـم‌ را چپ‌    
كردم‌ و بعد سعي‌ كردم‌ اداي‌ ميمونها را دربياورم‌. مثل‌ اينكه‌ مادر خيلـي‌    
هم‌ بي‌ربط‌ نمي‌گفت‌.                                                      
زود حواسم‌ سر جايش‌ امد. نبايد روز اول‌ عشق‌ و عـاشقي‌ را خـراب‌ مي‌كردم‌.    
رفتم‌ داخل‌ اتاق‌ مهمانخانه‌ يعني‌ همـان‌ جايي‌ كه‌ برادر بزرگـم‌، پشت‌ مبل‌،    
شيشه‌ادكلن‌ 707 را قايم‌ مي‌كرد. بقدر نصف‌ استكان‌ ادكلـن‌ ريختم‌ توي‌ مشتم‌    
و سر و گردن‌ و دستهـا و پيـراهن‌ و همه‌ جـايم‌ را خوشبـو كـردم‌. البته‌،    
مي‌دانستم‌ كه‌ شب‌ را بايد كتك‌ بخورم‌ ولي‌ چاره‌اي‌ نبود. من‌ براي‌ اين‌ عشق‌،    
هر زجـري‌ را بايد تحمل‌ مي‌كردم‌، كتك‌ خوردن‌ كه‌ چيـزي‌ نبـود. خـلاصه‌، زدم‌    
بيـرون‌ از خـانه‌، امانه‌، يـادم‌ رفت‌. رفتـم‌ اشپزخانه‌ سراغ‌ مامان‌. حساب‌    
كردم‌، ديدم‌ شكون‌ ندارد اول‌ عشق‌ و عاشقي‌، ادم‌ با مادرش‌ دعوايش‌ بشود. و    
موهايش‌ را بوسيدم‌ و گفتم‌: " خداحافظ‌ ". امـا مـادرم‌ جوابي‌ نداد و فقط‌    
سرش‌ را اين‌ ط‌رف‌ و ان‌ ط‌رف‌ تكـان‌ داد كه‌ مثلا" بگويد من‌ خيلي‌ رفتـارهـاي‌    
احمقانه‌ مي‌كنم‌.                                                        
راستي‌، نگفتـم‌ كه‌ سيما از وقتي‌ تصميم‌ گرفتم‌ عاشقش‌ بشوم‌ خـيلي‌ عوض‌ شده‌    
بود. ديگر يك‌ دختر دوازده‌، سيزه‌ ساله‌ء لاغر مردني‌ لنـدوك‌ و بدقيافه‌ كه‌    
صورتش‌ يـك‌ ميليون‌ جوش‌ داشت‌، نبود. انگـار يك‌ دفعه‌ بزرگ‌ شده‌ باشد و قد    
كشيده‌ باشد. صورتش‌ هم‌ ديگر اصـلا" جوش‌ نداشت‌. خيلي‌ هم‌ خوب‌ شده‌ بود، يك‌    
تكه‌ ماه‌ كه‌ رويش‌ نقاشي‌ كرده‌ باشند. من‌ با لباس‌ سفيد تازه‌ام‌ رفتم‌ سراغ‌    
برادر سيما. دو سـه‌ روزي‌ بود كه‌ رابط‌ه‌ء مـا خوب‌ شده‌ بود. رفتم‌ روبروي‌    
خانه‌شان‌ نشستم‌ و شروع‌ كرديم‌ در پياده‌رو روبروي‌ خانه‌شان‌، زير سايه‌ء يك‌    
درخت‌ شط‌رنج‌بازي‌. من‌ هم‌ دائما" زير چشمي‌ سيما را نگـاه‌ مي‌كردم‌. در عرض‌    
بيست‌ دقيقه‌ دو بـار ناپلئوني‌ خوردم‌. من‌، بهترين‌ شط‌رنج‌باز محله‌ از علي‌    
كه‌ تازه‌ خودم‌ يك‌ ماه‌ پيش‌ به‌ او شـط‌رنج‌ ياد داده‌بودم‌، دوبار نـاپلئوني‌    
خوردم‌. اصلا" مهره‌هـا را نمي‌ديدم‌. بسوزد پدر عـاشقي‌! بيست‌ دقيقه‌اي‌ ط‌ول‌    
كشـيد كه‌ من‌ كـاملا" عـاشق‌ سيما شدم‌. و فكر نمي‌كنم‌ هـيچكس‌ به‌ اين‌ زودي‌    
بتواند عاشق‌ كسي‌ بشود. اخر برايتان‌ نگفتم‌ كه‌ من‌ هميشه‌ معدلم‌ بالاتر از    
هيجده‌ مي‌شد. البته‌ سيما خودش‌ هم‌ ان‌ روز دامن‌ قرمز قشنگـي‌ پوشيده‌بود و    
موهايش‌ را دم‌اسبي‌ بسته‌بود و باعث‌ مي‌شد تا ادم‌ زودتر عـاشقش‌ بشود. ولي‌    
بهرحـال‌ بيست‌ دقيقه‌ براي‌ عـاشق‌ شدن‌، ان‌ هم‌ سـاعت‌ نه‌ صبح‌ خيلي‌ كم‌ بود.    
حالا چرا نه‌ صبح‌؟ اخر ادم‌ ساعت‌ نه‌ صبح‌ هنوز حواسش‌ نيست‌. هنوز يك‌كمي‌ از    
خوابـش‌ مـانده‌است‌. مثـلا" فرض‌ كنيد مـجنون‌ سـاعت‌ 9 صبح‌ ببينـد كه‌ ليلي‌    
خميـازه‌ مي‌كشد. شمـا بگوييد مگر ادم‌ مـي‌شود عـاشق‌ كسي‌ بشود كه‌ خميازه‌    
مي‌كشد؟ يـا هنوز صورتـش‌ را نشسته‌ است‌؟ در عوض‌ شبهـا خيلي‌ كيف‌ دارد كه‌    
ادم‌ عـاشق‌ بشود. اسمـان‌ پر از ستـاره‌ است‌. چراغهـاي‌ پارك‌ روشن‌ مي‌شود.    
چراغهاي‌ سينما از دور برق‌ مي‌زند. اصلا" شبها ادم‌ يك‌ جوري‌ مي‌شود. انگار    
يك‌ نفر ادم‌ را هل‌ مي‌دهد كه‌ عاشق‌ بشود. اما گفتم‌ كه‌، سيمـا خيلي‌ خوشگل‌    
شده‌بود و من‌ واقعا" زحمت‌ نكشيدم‌ تا ان‌ موقع‌ صبح‌ عاشقش‌ بشوم‌. خـلاصه‌ ان‌    
روز تـا مي‌شد به‌ علي‌ رو دادم‌، هي‌ نـاپلئوني‌ زد. و من‌ هم‌ هي‌ نگاه‌ كردم‌    
به‌ سيما.                                                              

ادامه‌ دارد...                                                         
  

 

(قسمت سوم و آخر)

 

كفش‌ سيمـا صورتي‌ بود، يك‌ پـاپيون‌ خيلي‌ كوچك‌ هم‌ ان‌ ط‌رفش‌ داشت‌. اصلا" ان‌    
روز همه‌ چيز سيما قشنگ‌ شده‌بود. دوبـاره‌ علي‌ گفت‌: " كيش‌ و مات‌ ". سيما    
هم‌ از در خانه‌ امد جلوتر و بـالاي‌ سر ما رسيد. دلـم‌ تاپ‌ تاپ‌ مي‌زد. مثل‌    
ايـنكه‌ راستي‌ راستي‌ عاشقش‌ شده‌بودم‌. امد ايستاد بالاي‌ سرم‌ و به‌علي‌ گفت‌:    
تو كه‌ مي‌گفتي‌ اين‌ قهرمان‌ شط‌رنجه‌!؟ و بعد با انگشتهايش‌ مرا نشـان‌ داد.    
راستش‌ خيلي‌ به‌ من‌ برخورد. به‌ من‌ گفته‌ بود: اين‌...انگار من‌ اسم‌ ندارم‌.    
بايد همان‌ اول‌ عشق‌ و عاشقي‌ يك‌ كـاري‌ مي‌كردم‌. اما هيچ‌ كاري‌ نكردم‌. اخر    
بدجوري‌ عاشق‌ شده‌بودم‌. علي‌ هم‌ شط‌رنجش‌ را جمع‌ كرد و رفت‌. سيما هم‌ در را    
بست‌. انگار با من‌ لج‌ كرده‌بود. حتما" فهميده‌بود كه‌ عاشقش‌ شده‌ام‌. خيـلي‌    
بد شد. اين‌ دفعه‌ بايد خيلي‌ چيزها را به‌ او نشان‌ مي‌دادم‌. اما چه‌ جوري‌؟    
خيـلي‌ فكر كردم‌. مغزم‌ داغ‌ شده‌بود افتـاب‌ كـله‌ام‌ را كبـاب‌ مي‌كرد. ساعت‌    
دوازده‌ ظ‌هـر شده‌بود و اصلا" وقت‌ خوبي‌ براي‌ عشق‌ و عـاشقي‌ نبود. گرسنه‌ام‌    
هم‌ شده‌بود، اما اگر مي‌رفتم‌ خانه‌ ديگر همه‌ چيز تمام‌ مي‌شد. فكري‌ به‌ سرم‌    
زد. رفتم‌ توپ‌ فوتبال‌ را از خانه‌ اوردم‌ و انداختم‌ توي‌ خانه‌ء سيما. بعد    
هم‌ با ارامش‌ در زدم‌. بايد مثل‌ كتابها حرف‌ مي‌زدم‌. سيما در را باز كرد.    
گفتم‌: سلام‌، ايا حالتان‌ خوب‌ است‌؟                                        
گفت‌ : علي‌ خوابيده‌.                                                    
گفتم‌: توپ‌ اين‌ جانب‌ در خانه‌ حضرت‌عالي‌ افتـاده‌است‌، لط‌فـا" ان‌ را به‌ من‌    
بدهيد.                                                                
سيما يك‌ نگـاه‌ عجيب‌ و غريبي‌ به‌ مـن‌ كرد، انگـار كه‌ من‌ ديوانه‌ام‌. چيزي‌    
نگفت‌، فقط‌ در را محكم‌ به‌ هم‌زد و رفت‌. دو دقيقه‌اي‌ گذشت‌. و من‌ مي‌خواستم‌    
دوباره‌ در بزنم‌ كه‌ مادر سيما در را باز كرد توپ‌ پاره‌ شده‌ را پـرت‌ كرد    
توي‌ سينه‌ام‌. يك‌ چاقوي‌ اشپزخـانه‌ هم‌ دستش‌ بود. راستش‌ ترسيدم‌. رفتـم‌ به‌    
خانه‌مان‌ و بدون‌ اينكـه‌ غذا بخورم‌ فكر كردم‌. قلبم‌ اتش‌ گرفته‌بود. بـايد    
مثـل‌ يك‌ مرد تـلافي‌ مي‌كردم‌. اما هوا گرم‌ بود و نمي‌شد مثل‌ يك‌ مرد تـلافي‌    
كرد.                                                                  
عشق‌ و گرسنگي‌ با هم‌ قـاط‌ي‌ شده‌بود و حـالم‌ را خيـلي‌ بد كرده‌بود. گرفتم‌    
خوابيـدم‌ تا سـاعت‌ پنج‌ بعدازظ‌ـهر كه‌ دوبـاره‌ از خانه‌ زدم‌ بيرون‌. دم‌در    
خانه‌، علي‌ ايستاده‌بود. سيما هم‌ داشت‌ با پسرخاله‌اش‌ حرف‌مي‌زد.اتش‌ گرفتم‌.    
رفتم‌ جلو و يك‌ مشت‌ محكم‌ كوبيدم‌ توي‌ دماغ‌ پسرخـاله‌ء سيما و دويدم‌ بط‌رف‌    
خـانه‌مان‌. انهـا هم‌ دويدند دنبال‌ من‌. در را بستم‌ و پشت‌ در نشستم‌. حالا    
سيما مي‌فهميد كه‌ بـا يك‌ مرد ط‌رف‌ است‌. همين‌ط‌ور پشت‌ در نشسته‌بودم‌ كه‌ يك‌    
دفعه‌ صداي‌ جريـنگ‌ شيشه‌ بلند شد. پسرخاله‌ء سيما با سنگ‌ زده‌بود و شيشه‌ء    
خانه‌ء ما را شكسته‌بود. قبل‌ از اينكه‌ مادرم‌ خبردار بشود كه‌ چه‌ شده‌، از    
در خـانه‌ زدم‌ بيرون‌. علـي‌ و سيما و پسرخـاله‌اش‌ داشتند به‌ ط‌رف‌ خانه‌شان‌    
مي‌دويدند. يك‌ سنگ‌ برداشتم‌ و بط‌رف‌ پسرخـاله‌اش‌ پرت‌ كردم‌، مواظ‌ب‌ بودم‌ كه‌    
به‌ سيما نخورد، چون‌ هنوز عاشقش‌ بودم‌. كفش‌ پسرخاله‌ء سيما قبل‌ از اينكه‌    
وارد خانه‌ بشود از پايش‌ درامد و من‌ هم‌ كه‌ تا به‌ حال‌ شيشه‌ء پنجره‌ خانه‌    
و توپـم‌ را بـابت‌ عاشقي‌ قرباني‌ كرده‌بودم‌ كفش‌ او را برداشتم‌ و با تمام‌    
زوري‌ كه‌ داشتم‌ پاره‌كردم‌ و بعد هم‌ پرتش‌ كردم‌ داخل‌ خانه‌شان‌. صداي‌ جرينگ‌    
شيشه‌ خانه‌شان‌ كه‌ امد دلم‌ خنك‌ شد. اما ماجرا به‌ همين‌ جا ختم‌ نشد.         
فردا، هم‌ از برادرم‌ بابت‌ ناخنكي‌ كه‌ به‌ ادكلنش‌ زده‌بودم‌ كتك‌ خوردم‌ و هم‌    
از پدرم‌ بـابت‌ شيشه‌ خانه‌ و هم‌ مادرم‌ جلوي‌ مادر علي‌ گوشم‌ را كشيد و زد    
توي‌ سرم‌. چقدر ان‌ لحظ‌ـه‌ دردنـاك‌ بود. بعدها پسرخاله‌ء علي‌ زنگ‌ درخانه‌ء    
ما را كند و من‌ هم‌ به‌ تلافي‌ اين‌ كار چرخ‌ ماشين‌ پدر علي‌ را پنچر كردم‌.و    
پسرخـاله‌ء علي‌ هم‌ درخت‌ جـلوي‌ خانه‌ء ما را با نفت‌ اتش‌ زد و من‌ كه‌ قرار    
بود برنـده‌ء اخر بـاشم‌ يك‌ شب‌ كه‌ علي‌ و سيما و پدر و مادرش‌ بيرون‌ رفته‌    
بودند از ديوار پشتي‌ خانه‌شان‌ پريدم‌ داخل‌ و در حالي‌ كه‌ عشق‌ و تنفر دلم‌    
را مي‌سوزاند تمام‌ قابلمـه‌ها و ديگهاي‌ مادر علي‌ را بـا ميخ‌ سوراخ‌ كردم‌    
و همين‌ فـاجعه‌ بـاعث‌ شد كه‌ پدر و مـادر او به‌ خانه‌ء ما بيايند و پدرم‌    
تمام‌ خسارتها را به‌ پدر علي‌ كه‌ دوستش‌ بود بپردازد. بعد از اين‌ بود كه‌    
رابط‌ه‌ء خانوادگي‌ بين‌ ما و انها زياد شد، امـا من‌ محكوم‌ شدم‌ كه‌ هيچ‌وقت‌    
به‌ خانه‌ء انها نروم‌. و سيما هم‌ تا يكسالي‌ كه‌ در ان‌ محله‌ بوديم‌ هيچ‌وقت‌    
با من‌ حرف‌ نزد و من‌ تا اخرين‌ روزي‌ كه‌ شنيدم‌ به‌ پسرخاله‌اش‌ ازدواج‌ كرده‌    
عاشقش‌ بودم‌.                                                           

پايان‌                                  
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ    
نوشته‌ء سيد ابراهيم‌ نبوي‌                         
                                                 

  
نویسنده : saeed ; ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ مهر ،۱۳۸٢
تگ ها :

سيما (قسمت اول)

سلام

 اين داستان چهار قسمته

داستان خودمو حتما ميزارم   و يادم نرفته

ليلي‌ و مجنون‌                               
ــــــــــــ                               

يكي‌، دو ماهي‌ بود كه‌ تصميم‌ گرفته‌بودم‌  عاشق‌ كسي‌ بشوم‌. راستش‌، تقصير      
خودم‌ نبود. هر وقت‌  از جلوي‌ كتـابفروشي‌ آقاي‌ محمدي‌ رد مي‌شدم‌ انگـار      
شيط‌ان‌ دستم‌ را مي‌گرفت‌ و مرا مي‌كشاند داخل‌ كتابفروشي‌ و يكراست‌ مي‌برد      
به‌ ط‌رف‌ قفسه‌ء كتابهـاي‌ داستـان‌ و بعد يكي‌ از كتابهـا را درمي‌آورد و      
مي‌داد دستم‌، من‌ هم‌ مجبور مي‌شدم‌ آنرا ورق‌ بزنم‌ و بخرم‌ و بعد نمي‌دانم‌      
چط‌وري‌ بود كه‌ هر وقت‌ كتابي‌ مي‌خواندم‌ دلم‌ مي‌خواست‌ عاشق‌ بشوم‌. بالاخره‌      
هم‌ تصميم‌ گرفتم‌ همين‌ كـار را بكنم‌ چند روزي‌ گشتم‌ دور و برم‌ تـا خوش‌      
قيـافه‌ترين‌ دختر محله‌مـان‌ را پيدا كردم‌. دم‌ دست‌ترين‌ دختـري‌ كه‌ مي‌شد      
بي‌دردسر عـاشقش‌ شد. بدون‌ اين‌ كه‌ تـاكسي‌ سوار بشوي‌ و دور و بر محله‌ء      
دختر غريبه‌اي‌ بروي‌ و احيانا" بچه‌هاي‌ محلـه‌شـان‌ از تو بپرسند اين‌ جا      
چه‌ كار داري‌؟ و بعد جوابي‌ نداشته‌ بـاشي‌ كه‌ بدهي‌ و آن‌ وقت‌ كتك‌ مفصلي‌      
بخوري‌. سيما همسايه‌ء خودمان‌ بود و براي‌ همين‌ هم‌ هيچ‌ مانعي‌ براي‌ اين‌      
كه‌ عاشقش‌ بشوم‌ وجود نداشت‌. باري‌ همين‌ هم‌ بود كه‌ تصميم‌ گرفتم‌ عـاشقش‌      
بشوم‌.                                                                 
حتما" مي‌پرسيد چه‌ فـايده‌اي‌ دارد كه‌ بگويم‌ من‌ كي‌ به‌ دنيـا آمده‌ام‌ يا      
چندتـا خواهـر و برادر دارم‌، كي‌ به‌ مدرسه‌ رفـتم‌ و اين‌ كه‌ پدرم‌ معلم‌      
شيمي‌ بود و در تهران‌ زنـدگي‌ مي‌كرديم‌ . پدرم‌ از تهـران‌ منتقـل‌ شد به‌      
كـرمان‌ و تصميم‌ گرفت‌ كه‌ در كـرمان‌ زنـدگي‌ كند و در آنجـا يك‌ خـانه‌ء      
دوط‌بقه‌ اجاره‌ كرديم‌ كه‌ صد و پنجاه‌ تومـان‌ اجـاره‌اش‌ بود و در يكي‌ از      
خيـابان‌هاي‌ قـديمي‌ شهر و بعد هـم‌ پدرم‌ مدير دبيرستان‌ شد و رفتيم‌ به‌      
خانه‌هاي‌ سازماني‌ كه‌ در كنار سينما پارامونت‌ بود و خانه‌مان‌  فقط‌ پنج‌      
تا خانه‌ با خانه‌ء سيما فاصله‌ داشت‌ و غير از سيما هم‌ در همسايگي‌ مـا      
دختري‌ همسن‌ و سال‌ من‌ نبود و شايد به‌ همين‌ خاط‌ر بود كه‌ من‌ عاشقش‌ شدم‌.     
يعني‌ مي‌خواستم‌ عاشقش‌ بشوم‌. حالا خيالتان‌ راحت‌ شد! مـرا مجبـور كرديد      
كـه‌ اين‌ همه‌ حرف‌ بزنـم‌. مگر همه‌ء نويسنده‌هـا راجع‌ به‌ جد و آبـادشان‌      
توضيح‌ مي‌دهند.                                                         
و اما درباره‌ء اين‌ سيما خانم‌ كه‌ من‌ عاشقش‌ شدم‌، يعني‌ مي‌خواستم‌ عاشقش‌      
بشوم‌. سيما تا سه‌ سال‌ پيش‌ از اينكه‌ من‌ عاشقش‌ بشوم‌ يك‌ دختر دماغوي‌        
نق‌ نقو و بهـانه‌گيـر بود كه‌ دائمـا" لاي‌ در خـانه‌شـان‌ هـمين‌ط‌ور صـاف‌      
مي‌ايستـاد و بيرون‌ را نگـاه‌ مي‌كرد. انـگـار مـي‌ايستـاد لاي‌ در كه‌ اگر     
خواستند او را بـدزدند، فوري‌ بپرد داخل‌ خانه‌. فكر مي‌كنيد سيما لاي‌ در     
كه‌ مي‌ايستاد چه‌ كـار مي‌كرد. هيچي‌، فقط‌ از همان‌ لاي‌ در صاف‌ و سيخ‌ چشمش‌     
را مي‌دوخت‌ به‌ برادر كوچكش‌ علي‌ كه‌ جلوي‌ خانه‌شان‌ ولو بود. واي‌ به‌ روزي‌     
كه‌ يكي‌ از بچه‌هاي‌ محل‌ با علي‌ دعوايش‌ مي‌شد. آن‌وقت‌ سيما مي‌زد زير گريه‌     
و داد و هوار به‌ راه‌ مي‌انداخت‌. من‌ هم‌ كه‌ خدا مي‌داند چه‌ قدر از دختـر     
هاي‌ زرزرو بدم‌ مي‌آيد. راستش‌ را بخواهيد من‌ از اين‌ كار سيما خيلي‌ بدم‌     
مي‌آمد، اما بيشتر از آن‌ كه‌ از كارش‌ بدم‌ بيايد، مي‌ترسيدم‌. براي‌ هميـن‌     
هم‌ وقتي‌ مي‌خواستم‌ علي‌ را كتك‌ بزنم‌ كلكي‌ جور مي‌كردم‌ و مي‌كشاندمش‌ به‌يك‌     
كوچه‌ ديگر و آن‌ وقت‌ او را حسابي‌ مي‌زدم‌.                                 
البته‌ فقط‌ از جيغ‌وداد سيمـا نبود كه‌ بدم‌ مي‌آمد. قيافه‌ء نحسش‌ هم‌ حالم‌     
را به‌ هم‌ مي‌زد. صورتـش‌ آن‌ زمـانها پر جوش‌ بود، انـگار كه‌ نان‌ تافتون‌     
افتاده‌ باشد توي‌ تنور. از همه‌ء اينها گذشته‌ لباس‌ سيما هم‌ حالم‌ را به‌     
هم‌ مي‌زد. يك‌ پيژامه‌ء چيت‌ مي‌پوشيد و يك‌ دامن‌ قرمز هم‌ پايش‌ مي‌كرد، عين‌     
دلقكها. خدا مي‌داند كه‌ از هيچ‌ چيزي‌ مثل‌ دختر بچه‌هاي‌ ده‌دوازده‌ ساله‌اي‌     
كه‌ روي‌ پيژامه‌شان‌ دامن‌ قرمز بپوشند، بدم‌ نمي‌آيد. يك‌ كفش‌ پاشنه‌ بلـند     
هم‌ پايش‌ مي‌كرد كه‌ مثلا" بگويد قدش‌ بلند است‌. من‌هم‌ از زور قيافه‌ء نحسش‌     
هر دو روز يكبار برادرش‌ را كتك‌ مي‌زدم‌!                                  

  
نویسنده : saeed ; ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ مهر ،۱۳۸٢
تگ ها :

← صفحه بعد